#همسفر_گریز_پارت_375


ظهر، لوسینه که گفته بود" می خوایم بچه ها رو ببریم پارک ولی فکر نمی کنم بازم نفس بیاد." تصمیمش را گرفته بود.

اصلن فکر نکرده بود چه بگوید و چه می شود. فقط آمده بود با نفس صحبت کند. راحت و روشن و بی پرده.

احساس کرد خوب پیش رفته. نمی دانست نفس به چه فکر می کند. حرفهایش را قبول کرده یا همه را بدون فکر از سر گذرانده. اما احساس خوبی داشت.

لبخند آرامی زد و قهوه ی سرد را سر کشید.

نفس همانطور خیره به آسمان، پوزخند زد و آرام گفت: چه بازی عجیبی! یه روز من به آب و آتیش زدم تا تو رو دوباره با زندگی آشتی بدم... امروز تو داری تلاش می کنی منو وسط زندگی هل بدی... اون موقع با اینکه همه ی سعیم رو کردم، نتونستم کاری برات بکنم... حالا هم...

آرتین میان حرفش پرید.

- تونستی... اون وقت که بعد از مدتها سکوت، چیزایی رو که اذیتم می کرد بهت گفتم، بعدش با اینکه تو خیلی اذیت شدی، ولی احساس سبکی کردم... خیلی خودخواهانه س اما به قیمت آزار ِ تو، من آروم شدم... حالا هم نمی خوام به تلافی کمکت کاری کنم... هنوزم خودخواهم... یعنی... فقط می خوام چیزایی رو ببینی که روشون چشم بستی.

نفس دوباره پوزخند زد.

- اتفاقن انگار چیزایی رو می بینم که بقیه بهش توجه نمی کنن!

نگاهی گذرا به آرتین کرد و دوباره به نقطه ای در آسمان خیره شد.

- حرفهات درسته... همیشه حرفهای آرتین درست بوده... اما فکر کن من با فکر راهی کنار اومدم و تونستم خودمو راضی کنم با یه مرد دیگه ازدواج کنم... که اون مرد، بدونه نمی تونه جای راهی رو برام بگیره... هر لحظه، توی هر حرکت، با راهی مقایسه ش می کنم که همه ی کارهاش بی نقص بود و همه ی حرکاتش به موقع... بدونه من با راهی توی بهشت بودم و بخواد چیزی شبیه بهشت برام بسازه... با من که کنار بیاد، انقدر انسان باشه و انقدر فهمیده که نیازهای بچه ی منو هم بفهمه و به اونم مثل پدر عشق بده... براش وقت و انرژی بذاره...نه!... اینهمه حرف و داستان و ماجرا دور و برمون هست از همین تصورات غلط که همه چیزو نابود کرده... نامادری های بدجنس... ناپدری های نامرد... این کار یه ریسک بزرگه... که زندگی خودم به جهنم؛ زندگی و آینده ی پناهم ممکنه نابود کنم.

آرتین اخم کرده بود.

- اما... اگه اون آدم عاشق باشه، همه ی این کارها رو با دل و جون می کنه... زندگی شو به پای شما می ریزه...

نفس، خنده ی تلخی کرد.

- وآی آرتین! این زندگی لعنتی که توشیم با فیلهمای هندی خیلی فرق می کنه...

بلند شد.

- تمومش کن تو رو خدا... نسل این آدمهای عاشق، هزار ساله منقرض شده... اصلن شاید همچین آدمهایی مال توی افسانه ها بودن...

و از سرش گذشت " شاید راهی آخرین بازمانده ی عاشقهای افسانه ای بود که اونم رفت..."

آهی کشید.

نگاهی به آسمان ِبنفش و نارنجی غروب کرد و گفت: پاشو بیا تو، دفتر پناهو بهت نشون بدم. فکر کنم برات جالب باشه.

آرتین دستش را گرفت و میان در نگهش داشت.

صدای قلبش در سرش می پیچید. ایستاد.

نفس سردرنیاورد.

نگاهش را در صورت آرتین گرداند؛ جدیت در صورت و نگاهش نشسته بود.

آرتین خیره به چشمهای نفس، آرام گفت: من نه افسانه ام ، نه فیلم هندی... نمی دونم از کدوم نسلم که منقرض شده یا نه... اما هر دوتونو دوست دارم. هم این نفسو که نوزده ساله می شناسم، از وقتی فقط ده سالش بود و حالا هم مثل اولین بار، توی چشمهاش غم داره، هم پسرشو که جونم رو براش میدم... اگر هم همش مال قصه و فیلمه، بذار من آخریش باشم.

نفس ماتزده، قدمی عقب رفت و زمزمه کرد: چی داری میگی آرتین؟!

آرتین شانه هایش را گرفت و به نرمی گفت: می دونم نمی تونم جای راهی رو بگیرم... می دونم هر لحظه رفتار و حرکاتمو ناخودآگاه با راهی مقایسه می کنی؛ و می دونم به پاش نمی رسم... شاید نتونم برات بهشت درست کنم اما همه ی تلاشمو می کنم که بهت آرامش بدم؛ حمایتت کنم. همراهت باشم... می دونی که چقدر من و پناه به هم وابسته ایم؟... می دونی که چقدر دوستش دارم و همه ی امید منه... پس این ریسکو قبول کن... هم به خاطر پناه، هم به خاطر خودخواهی من که دیگه نمی خوام بدون شما باشم.

نفس دوباره عقب رفت و بی رمق روی مبل افتاد.

یاد شب نامزدی آرمن افتاده بود.

دستپاچگی عجیب راهی و سر به زیری و تردیدش در حرف زدن. که هر بار نفس به یاد راهی می آورد، راهی می خندید و می گفت " به خدا اولین بارم بود!"

یاد نگاههای شیفته اش که راهی اسمش را گذاشته بود " نگاههای در به در!" افتاد در اولین نمایشگاه انفرادی اش...

و حالا آرتین روبه رویش بود.

با نگاهی منتظر و مثل سالهای دور، نگران.

و عکس راهی که پشت سر آرتین، مثل همیشه می خندید.

romangram.com | @romangram_com