#همسفر_گریز_پارت_374
معترض گفت: آرتین... تو دیگه این حرفا رو نزن.
لحظه ای به عکس راهی خیره شد.
بلند شد و پشت پنجره رفت.
زمزمه های اطرافیان، از بعد از سالگرد راهی شروع شده بود.
اول آقای سزاوار با یک ساعت مقدمه چینی، نگرانی اش را از آینده ی نفس گفته بود " تو حق داری زندگی كنی..."
و بدون توجه به تعجب نفس، ادامه داده بود "من مدتیه دارم به این قضیه فکر می کنم... حتا انقدر پیش رفتم که به این فرضیه هم رسیدم اگر بخوای راحت تر زندگی کنی، می تونی پناهو به ما بسپری..."
گریه ی نفس را که دیده بود، گفته بود " به روح پسرم قسم، نمی خوام ناراحتت کنم. می دونم چقدر پناهو دوست داری و نمی تونی ازش دل بکنی ولی این فرض ِمحال رو هم در نظر گرفتم... اصل حرفم اینه که تو زنده ای و حق زندگی داری؛ جوونی. نباید سالهای جوونیتو با غم و تنهایی بگذرونی... از روزی که با راهی ازدواج کردی، گفتم منو پدر خودت بدون. حالا هم دارم مثل پدر باهات حرف می زنم."
بعد، نوبت جمع سه نفره ی خاتون، کلاریس و شکوفه بود که از بزرگ شدن پناه گفته بودند و تنهایی نفس. از پیر شدن و بی همزبانی...
از اینکه " چشم باز می کنی، می بینی بیست سال از عمرت توی تنهایی و انزوا گذشته. پسرت رفته دنبال زندگی خودش... تو موندی و اینهمه سال عمر ِبه باد رفته..."
نفس با خاله ها و شکوفه راحت تر بود و توانسته بود از کوره دربرود.
گوشهایش را بگیرد و داد بزند " نمی خوام هیچی بشنوم. من فقط یه شوهر داشتم و دارم. اونم راهیه. چطور می تونین راحت از ازدواج دوباره حرف بزنین؟!"
یک سال بود این حرفها ادامه داشت. حتا نوید و رها هم با نفس صحبت کرده بودند. حالا آرتین بود که همیشه در این باره سکوت کرده بود و در نهایت داشت همان پیشنهاد را می داد؛ از یک دید متفاوت.
آرتین فنجانها را برداشت و بلند شد.
در ِبالکن را باز کرد و بیرون رفت.
- بیا اینجا.
نفس گفت: تو رو فرستادن؟!
آرتین شنیده بود آن روز خاله ها باز در این مورد صحبت می کنند.
گفت: کی؟!
نفس شانه بالا انداخت.
- بقیه.
آرتین نشست.
- نه...
نفس ایستاد.
- پس چرا داری حرفهای اونا رو تکرار می کنی؟
آرتین به صورت نفس نگاه کرد.
- چون دیدم شش سال توی خوشبختی و آرامش بودی و توی این دو سال، چه بلایی سر خودت آوردی.
نفس بغض کرد.
- تو که دیدی چقدر با راهی خوشبخت و راضی بودم، چطور می خوای کسی رو به جای راهی توی زندگیم بذارم؟!
آرتین صمیمانه گفت: نفس، کسی نمیگه یه نفرو به جای راهی بذار... هیچکس نه می تونه، نه می خواد که جای راهی رو بگیره. من دارم میگم یه نفر کنارت باشه. کنار تو و پناه. یه تکیه گاه برای تو. یه مرد که به جای راهی، به پسرت پدرانه محبت کنه.جای خالی پدرو براش پر کنه تا هیچ کمبودی رو حس نکنه. تا براش عقده نشه. تا پس فردا که بزرگتر شد، حرفهای مردونه شو مثل پدر واقعی براش بگه... پناه یه بچه ی معمولی نیست. می تونه یه نابغه بشه؛ هم توی درس، هم توی موسیقی و هنر. اما اگه بخواد همش به این قضیه ی پدر، حساس بشه، همه ی استعدادش نابود میشه... اگر کسی باشه که براش پدری کنه، هم خودش راحت تر پروبال می گیره، هم تو کمتر نگران آینده و زندگی بچه ت هستی...
ببین؟ توی این دو سال همه ی زندگیت شده وحشت و نگرانی. نفس ِعاشق عکاسی، با دوربین غریبه شده... راهی یه همسر و یه پدر بی نظیر بود. هیچ کس نمی تونه مثل راهی به تو و پناه آرامش بده اما حالا که نیست، نباید هر دوتون نابود بشین. مطمئنم روح راهی هم آروم نمیشه اگر شما انقدر عذاب بکشین... این تصمیم می تونه هم به خودت کمک کنه هم به پسرت. اگه یه تکیه گاه داشته باشی، باز می تونی آروم به کارت برسی. به چیزایی که دوست داشتی. پناه هم می تونه دوباره توی خونه احساس راحتی کنه. دوباره لبخند تو رو ببینه...
یه بار که بهت گفتم پناه همه ی زندگی منه، گفتی وقتی بزرگ شد و رفت دنبال زندگیش چیکار می خوای بکنی؟... حالا من از خودت می پرسم. اگه تونستی با اینهمه مشکلات، اونطور که باید، بزرگش کنی و به یه جایی برسه و بعد بره دنبال زندگیش، که حقشه بره و زندگی کنه، تکلیف خودت چی میشه؟! که تنها بشینی توی خونه و قهوه بخوری و آلبومها رو ورق بزنی؟... احساس پوچی کنی که در نهایت تنها انگیزه ی زندگیت رفته و تو موندی و یه عمر تنهایی؟ راهی اینطور راضیه؟...نه... وقتی راضیه که پناه بی خیال بخنده. تو زندگی کنی... پیشرفت کنی... همون عکاس نابغه باشی که همیشه بهت افتخار می کرد... ازدواج کردنت هم یه تصمیم عاقلانه س، هم احساست نمی میره... همه می خوان دوباره اون نفس ِ شاداب رو ببینن... خوشبختی تو و پناه برای همه مهمه.
نفس به صورتش دست کشید و نشست.
ساکت قهوه ی سرد شده اش را نوشید و به آسمان نگاه کرد.
آرتین به نمیرخش خیره شد.
romangram.com | @romangram_com