#همسفر_گریز_پارت_373
- مثل پیرمردا؟! دیگه چطور باید پیر بشم؟!
نفس پوزخند زد.
- هنوز به چهل هم نرسیدی. تازه مردها توی این سن جذاب میشن؛ مخصوصن اگه موسیقی دان هم باشن!
آرتین عروسکها را نگاه کرد.
- باز خوبه یه نفر هست بهم امیدواری بده.
نفس به قهوه ی داخل قهوه جوش خیره شد.
- مهم دل ِآدمه.
سکوت میانشان را آرتین شکست.
- اوضاع خوبه؟
نفس با سینی فنجانها به نشیمن رفت.
- با پناه؟
آرتین سر تکان داد.
چانه اش را بالا برد.
- یه روز آروم، یه روز بهونه گیر، یه روز ساکت، یه روز عصبی...
روبه رویش نشست.
- امروزم یه فکر تازه به نگرانی هام اضافه کرد.
به آرتین شیرینی تعارف کرد. آرتین منتظر نگاهش می کرد.
نفس با تاسف سر تکان داد.
- معلمش جلوی در منو دید، گفت سر کلاس با همکلاسی ش دعوا و کتک کاری راه انداخته.
ابروهای آرتین بالا رفت.
- دعوا؟! پناه؟!
جزئیات حرفهای مربی و بعد خود پناه را تعریف کرد.
آرتین متفکر به فنجانش نگاه می کرد.
- حالا می خوای ببریش پیش مشاور؟!
نفس آه کشید.
- نمی دونم... همش دارم فکر می کنم هنوز مدرسه نرفته. چند ماه دیگه که بره مدرسه و محیط اطرافش بزرگتر بشه باید چکار کنم؟
آرتین تردید را پس زد و نگاهش کرد.
- شاید بهتر باشه به حرف بزرگترا گوش بدی.
نفس لحظه ای سردرنیاورد. بعد قیافه اش در هم رفت.
آرتین نگذاشت نفس دهان باز کند.
- مطمئنم این مشکلاتت کم میشه. می خوام اول این جنبه شو نگاه کنی. کسی باشه که برای پناه پدری کنه... تا بچه مجبور نباشه سر ِوجود وعدم وجود پدرش، هم دغدغه داشته باشه، هم با همسن و سالهاش درگیر بشه... حداقل اگر نگران پناهی، این نگرانی رو باهاش قسمت کنی...
اگر می خوای به پسرت کمک کنی، این بهترین راهه... بعد از اون، جنبه های دیگه ای هم داره که همه دارن توی گوشِت تکرار می کنن... و حقیقت داره.
romangram.com | @romangram_com