#همسفر_گریز_پارت_372


- بارِو دیگین!*

نفس هم لبخند زد.

- بارِو بارون!** بفرمایید!

آرتین در را بست.

- انگار به موقع اومدم! می خواستی قهوه درست کنی؟





****

* خانوم

** آقا

*****

مبل را تعارف کرد.

- آره... اتفاقن دیر اومدی. پناه یه ربع میشه با آرمن و بچه ها رفته شهربازی.

آرتین نشست.

- تو چرا نرفتی؟

از آشپزخانه گفت: ای بابا... شهربازی به چه درد من می خوره؟!

آرتین پرسید: پس چی به دردت می خوره؟!

نفس گذرا نگاهش کرد.

- خونه و آرامش و یه فنجون قهوه.

آرتین سریع گفت: که اونم من به هم زدم! ها؟!... دیروزم که باهاشون نرفتی تئاتر.

قهوه جوش را روی شعله گذاشت.

- کی بهت گفته آرامش منو به هم می زنی؟!

آرتین عروسکهای پناه را برداشت و دست کرد.

- از قیافه ت حدس زدم.

نفس به آرتین و عروسکها لبخند زد.

- اشتباه حدس زدی... همه خوبن؟

آرتین انگشتهایش را در دستها و سر عروسکها حرکت داد.

- آره... امروز خاله خاتون اومده بود.

نفس گفت: مگه امروز خونه بودی؟!

آرتین دستهایش را پایین برد و نگاهش کرد.

- مطمئن شدم هیچوقت حواست جمع نیست...امروز پنج شنبه س و من دو ساله پنج شنبه هام آزاده. صد دفعه پرسیدی، صد دفعه هم خودم گفتم، هزار دفعه هم اومدی، دیدی خونه ام.

با شرمندگی لبخند زد.

- حالا چرا مثل پیرمردا غر می زنی؟!

آرتین هم لبخند زد.

romangram.com | @romangram_com