#همسفر_گریز_پارت_371
لبخند آرامی زد و دستهایش را فشرد.
- می دونم عزیزم. پسر خوب من، هیچوقت دروغ نمی گه...ولی دعوا کردن اصلن کار خوبی نیست.
پناه آب دهانش را فرو داد.
- آخه علیرضا بهم گفت دروغگو، منم عصبانی شدم.
- مگه تو چی گفتی که فکر کرد دروغ می گی؟!
پناه با بغض گفت: هِی گفت دروغ می گی که بابات توی آسمون، روی ستاره هاس... مگه بابا به ستاره ش نرفته؟!
لحظه ای ساکت نگاهش کرد. نفس بلندی کشید و صورت پناه را میان دو دستش گرفت.
- چرا عزیزم... بابا روی ستاره شه. اما همه ی آدمها که نمی دونن؟... خیلی ها نمی فهمن... وقتی هم بگی، باور نمی کنن... اما تو نباید اهمیت بدی. مهم ماییم که می دونیم بابا کجاس. بقیه اگه نفهمیدن مهم نیست... حالا می خوام بهم قول بدی دیگه با کسی دعوا نکنی... اصلن درباره ی بابا و ستاره ش با دوستات حرف نزنی... پناه جان! تو چون باهوشی، خیلی بیشتر از دوستات می فهمی. اما من دوست ندارم پسر خوشگلم دعوا کنه... قول میدی؟
پناه سر تکان داد.
- قول.
به صورت پناه با رضایت نگاه کرد و لبخند زد.
- آفرین عزیزم. حالا برو آماده شو بری پارک با مالی بازی کنی.
پناه از صندلی پایین پرید.
خیره به صندلی خالی فکر کرد " واقعن به مشاور نیاز دارم؟!"
آرمن که زنگ زد، پناه با عجله در را باز کرد.
آرمن گفت: تو هم میومدی. تنها می مونی برای چی؟!
نفس چانه اش را بالا برد.
- راحتم.
پناه می خواست زودتر پایین برود.
نفس را ب*و*سید و بیرون رفت.
آرمن گفت: حداقل برو پیش مامان اینا... شاید دیر برگردیم. فکر نکنم بچه ها راحت دل بکنن. خیلی وقته قول دادم ببرمشون.
- یه کم کار دارم... ممنون که پناهم می بری.
آرمن اخم مهربانی کرد.
- پناهم برام مثل مالیه. خیالت راحت باشه؛ چهارچشمی مراقبشم.
پناه از میان در باز آسانسور گفت: دایی... بیا دیگه!
آرمن لبخند زد.
- فعلن.
با تکان سر خداحافظی کرد و در را بست.
متفکر به بالکن رفت و به عصر پنجشنبه ی شهر ِشلوغ خیره شد.
ه*و*س کرد قهوه بخورد و به عکس راهی نگاه کند تا از نگرانی و فکر پناه بیرون برود.
از منظره ی پیش رویش دل کند و به داخل برگشت.
قهوه جوش را که برداشت، صدای زنگ در بلند شد. آرتین را که از چشمی دید، فکر کرد " حتمن اومده پناهو ببره گردش."
و در را گشود.
آرتین به نفس و قهوه جوش نگاه کرد و لبخند زد.
romangram.com | @romangram_com