#همسفر_گریز_پارت_370


به خودش آمد. با لبخند دست زد و گفت: خیلی قشنگ بود پسرم .

پناه مشکوک نگاهش کرد.

- تو که حواست نبود؟!

نفس لبهایش را به هم فشرد.

- بود!... فقط داشتم فکر می کردم نمایشی که دیروز رفتی قشنگتر بود یا این که امروز برای من اجرا میکنی.

پناه عروسکها را کنار گذاشت.

- اون! آخه عروسکهاشون خیلی بیشتر بود. اونا بیشتر بلد بودن بازی کنن.

نفس بلند شد.

- ولی تو هم خیلی قشنگ بازی کردی. شیر می خوری؟

پناه سر تکان داد که "آره" و گفت: مالی اینا کِی میان؟

از آشپزخانه گفت: تا شیرتو بخوری و آماده بشی میان.

پناه از صندلی بالا رفت و پشت کانتر نشست.

- تو نمیای؟... دیروزم که باهامون نیومدی نمایش؟

نفس لیوان را جلویش گذاشت.

- دفعه ی بعد میام. باشه؟

پناه بدون حرف لیوان را برداشت.

نفس دو آرنجش را روی کانتر گذاشت و منتظر شد لیوانش خالی شود. پناه زبانش را به لبها کشید.

نفس مردد گفت: اگه مامان یه سوال بپرسه، پسر خوشگلم جواب میده؟!

پناه سر تکان داد.

- اوهوم!

نرم و آرام گفت: امروز پسر خوبی بودی؟!

پناه فقط سر تکان داد و دوباره چشمهایش منتظر ملامت شد.

دستش را گرفت.

- کسی اذیتت نکرد؟

پناه آرام گفت: نه.

داشت تلاش می کرد مثل بازپرس نباشد. لبخند زد.

- از هیچی ناراحت نشدی؟!

پناه ابرو بالا انداخت.

صمیمانه گفت: پس چرا با دوستت دعوا کردی؟!

پناه آرام گفت: چون دوستش ندارم.

نفس دستش را ب*و*سید.

- قربونت برم، آخه نمیشه که چون کسی رو دوست نداریم باهاش دعوا کنیم.

چشمهای پناه پر شدند.

- علیرضا دروغگوئه... من راست می گم... دروغ نمی گم.

romangram.com | @romangram_com