#همسفر_گریز_پارت_369
آرتین مردد نگاهش کرد.
- فعلن به هیچی فکر نکن. فقط بخواب... بعد با هم مفصل حرف می زنیم. باشه؟
گل را برداشت و دستمالی به دستش داد.
- استراحت کن. خیالت راحت باشه. غذاشو می خوره، ساعتشو درست می کنه؛ تنها هم نیست.
نفس سر تکان داد.
- ممنون.
آرتین به سرم نگاه کرد و ایستاد.
- بخواب مامان خانوم بد!
نفس آه دیگری کشید و چشمهایش را بست.
آرتین که بیرون رفت، راحت گریه کرد تا آرامتر شود.
***
پناه از پشت مبل، دو عروسکش را بالا گرفته بود و برای نفس، نمایش اجرا می کرد.
ظهر که دنبال پناه رفته بود، مربی صدایش زده بود و دورتر از پناه، آرام گفته بود "خانوم سزاوار! پناه توی خونه مشکلی داره؟"
نفس اخم کرده بود " چه مشکلی؟!"
مربی شانه بالا انداخته بود " نمی دونم... با بچه ها که بازی نمی کنه. از اول هم زیاد باهاشون گرم نمی گرفت ولی جدیدن انقدر حساس شده که با کوچکترین حرکتی، پرخاش می کنه... امروز هم با یکی از بچه ها دعوا کرد. خودش که هر چی پرسیدم حرفی نزد. فقط ساکت سرشو پایین انداخت ولی دوستش... اون بچه ای که باهاش گلاویز شده بود، گفت داشتیم نقاشی می کشیدیم، بیخود بهم حمله کرد..."
نفس سردرنیاورده بود. " گلاویز شده؟! پناه همچین بچه ای نیست."
مربی دوباره شانه بالا انداخته بود " فکر کردم یه مشکلی توی خانواده داشته باشه... هر بار خواستم باهاش صحبت کنم، با لجبازی سکوت کرده... به هرحال شاید بهتر باشه یه کم بیشتر بهش رسیدگی کنین... با یه مشاور حرف بزنین... پناه خیلی باهوش و استثنائیه... شاید همین تیزهوشی، از هم سن و سالهای خودش متمایزش کنه. فکر کنم هر چه زودتر متوجه مشکلش بشین، راحت تر بشه حلش کرد."
نفس حس کرده بود میان چهار راهی شلوغ گیر کرده و نمی داند باید از کدام راه برود.
فقط می دانست می خواهد از وحشت فرار کند.
سر تکان داده بود و دستپاچه گفته بود " باشه... ممنون که منو در جریان گذاشتین... با اجازه..."
نگاه و سکوت پناه، در تمام طول راه خانه، مثل کسی بود که جرمی کرده و منتظر محاکمه است.
نفس حرفی نزده بود.
پناه یک ساعتی تمرین ویولن کرده بود. نقاشی اش را کامل کرده بود و پشت میز خوابش برده بود.
نفس که سراغ کیفش رفته بود تا ظرف خالی خوراکش را بردارد، نگاهی هم به دفترش کرده بود.
به تمرینهای اولیه ی الفبا، از اول دفتر و نتهای پشت هم، از آخر دفتر.
و میان نتها، کلماتی که نوشته بود" نمایش عروسکی. بازیگران. ویولن. آسمان. پناه. مامان"
می دانست هر کلمه را که می بیند، می نویسد، بعد می پرسد.
وقتهایی که به شرکت می رفتند، سعی می کرد اشکالی شبیه نقشه ها بکشد. یا از روی نوشته هایی که در روزنامه و مجلات برایش جالب بود، بنویسد، بعد از آقای سزاوار بپرسد.
آقای سزاوار با حوصله برایش توضیح می داد؛ از خطوط نقشه ها تا معنای " مقاله" و " اقتصاد" و "سمینار".
پدرجان همیشه می گفت " این شازده پسر، ظاهرن پیش دبستانیه اما به اندازه ی پنج کلاس سواد داره."
پناه ایستاد.
- تموم شد!
romangram.com | @romangram_com