#همسفر_گریز_پارت_368


پناه سر تکان داد و صورتش را ب*و*سید.

در تاریکی اتاق، گل را به دستش داد و آرام گفت: مامانی... ببخشید ناراحتت کردم.

دست آزادش را دور پناه حلقه کرد.

- تو ناراحتم نکردی عزیزم.

آرتین از کنار در گفت: ببین چه پسر خوبی داری! برای مامانش گل گرفته.

نفس دوباره لبخند زد.

آرتین گفت: حالا برو پیش مامان شکوفه؛ شامتو بخور تا مامان یه کم استراحت کنه.

نفس گفت: به عمه رها بگو کمکت کنه کاردستی تو درست کنین.

پناه بلند شد.

- نه... آرتین گفت کمکم می کنه.

آرتین کنار تخت نشست.

- گفت با مامانم دعوا کردیم؛ گل گرفت آشتی کنه.

نفس آه کشید.

- راست راست توی چشمام نگاه کرد، گفت ازت بدم میاد.

اشک از گوشه ی چشمش سرازیر شد.

آرتین لبخند آرامی زد.

- تازه شده مثل خودت.

نفس سر تکان داد.

آرتین آرام تر گفت: بچه س... درسته خیلی بیشتر از سن و سالش می فهمه ولی احتیاج به یه فضای شاد و شلوغ داره... مگه اونهمه خودت به نوید و مامانت و ما نمی گفتی ازتون متنفرم؟! واقعن متنفر بودی؟! مثل خودت، احساسشو میگه...

گرفته گفت: از من و اون خونه بیزاره... دائم می خواد به هر بهانه بیاد اینجا...

آرتین اخم مهربانی کرد.

- چرند نگو! خودم گفتم میام دنبالش بریم هرچی می خواد بگیریم، بیام براش ساعت درست کنیم...

ساعدش را روی چشمهایش گذاشت تا گریه اش را مخفی کند.

- فقط که امشب نیست؟!... روز به روز داره بدتر میشه... هر روز یه بهانه... هر روز یه قهر و آشتی...

آرتین پوزخند آرامی زد.

- بچه س نفس... فقط 6-7 سالشه.

با بغض گفت: من از اول می دونستم از پسش بر نمیام... تا وقتی راهی بود، این بچه نمی دونست عصبانیت و تنفر چی هست... حالا همش میگه اعصابم خورده... حق داره ازم بدش بیاد...

آرتین نفس بلندی کشید.

- معلومه... هر روز که بزرگتر میشه، چیزای تازه یاد می گیره. احساسات تازه، حرفهای تازه، فکرای تازه... نباید الانو با دو سال پیش مقایسه کنی... تازه پناه بچه ی آرومیه. همه ی عشقش نقاشی و ویولنشه... همه ی بچه ها دوست دارن دورشون هیجان و شیطنت باشه. نباید توقع داشته باشی مثل آدم بزرگا رفتار کنه... طبیعیه توی خونه، تنها و ساکت حوصله ش سر بره... اینجا رو دوست داره چون هر کس یه جور سرگرمش می کنه. یه لحظه ساکت نمی مونه... وگرنه نه از تو بدش میاد، نه از خونه... شاید برات سخت باشه ولی اگه یه کم بیشتر بهش توجه کنی، می بینی که هیچ مشکلی باهات نداره.

صدای نفس می لرزید.

- خسته ام آرتین... از این سر دردهای همیشگی... از بهونه های پناه... از نگرانی... از بی حوصلگی هام... منم خسته ام... دائم باید دلواپس آینده ش باشم که با این وضع چی میشه؟... همش دارم بهش فکر می کنم اما نمی تونم بهش بفهمونم چقدر برام مهمه... انقدر بچه س که هنوز نمی فهمه؛ انقدر هم می فهمه که ازم انتظار توجه داره...

آرتین دست نفس را از روی صورتش برداشت.

- آروم باش... بدتر میشی ها؟!

کلافه گفت: مگه از این بدتر هم میشه؟!

romangram.com | @romangram_com