#همسفر_گریز_پارت_367


- چیزیم نیست... فقط سرم درد می کنه...

آرتین بازوهایش را گرفت.

- پاشو... چرا اینجا نشستی؟!

پناه گفت: حالش بده... رفت دستشویی.

آرتین، نفس را روی مبل نشاند.

- لباسات کجاس؟... پناه؟ لباسای مامان کجاس؟

پناه به اتاق نفس دوید.

- اینجاس... بیا...

آرتین مانتو و روسری نفس را آورد.

- بیا بپوش بریم دکتر.

باز سر تکان داد.

- دکتر نمی خواد...

آرتین بی توجه کمکش کرد لباسها را بپوشد.

- پاشو...

پناه دستش را گرفت.

- پاشو مامانی... من دکمه ی آسانسورو می زنم.

آرتین آرام گفت: بچه چقدر ترسیده... برای چی گریه می کردین؟

نفس چشمهایش را بست.

آرتین نگهش داشت.

- از کِی گرفته؟

آرام گفت: نمی دونم...

آرتین نفس را که در ماشین نشاند، گفت: شازده ی من میره پیش مامان شکوفه تا من و مامان بریم دکتر؟

پناه از عقب شانه ی نفس را گرفت.

- نه... منم میام.

***

آرتین داروهای نفس را گرفت و بدون حرف به طرف خانه رفت.

جلوی در به پناه گفت: بشین تا من بیام، بریم خرید کنیم.

همراه نفس وارد شد.

- تا خاله آمپولتو بزنه و سرمتو وصل کنه، با پناه می ریم برای کاردستیش وسیله بگیریم.

رها پایین آمد و کیسه ی داروها را گرفت و دست زیر بازوی نفس انداخت.

آرتین و پناه که برگشتند، نفس آرامتر شده بود.

پناه با شاخه ای گل کنارش رفت.

نفس لبخند آرامی زد.

- گرفتی؟

romangram.com | @romangram_com