#همسفر_گریز_پارت_366


صدای آرام حرف زدنش که خوابید، صدایش زد.

پناه آمد و ایستاد.

- آرتین چی گفت؟

پناه اخم کرد.

- توی ماشین بود... گفت آماده بشم بریم بیرون.

نفس هم اخم کرد.

- بیرون؟!... شما می خوای بری بیرون، نباید از من اجازه بگیری؟! مگه من مامانت نیستم؟!

پناه با حرص گفت: مامانم هستی ولی دوستم نداری... اصلن من می خوام برم پیش آرتین... می خوام برم خونه ی اونا... اینجا رو دوست ندارم.

دوباره به اتاقش رفت و در را کوبید.

عصبانی بلند شد.

در اتاقش را باز کرد.

پناه روی تخت خوابیده بود و سرش را در بالش برده بود.

بلند گفت: خونه ی تو اینجاس. بدون من هیچ جا نمیری... دفعه ی آخر هم بود که این در، محکم بسته شد. فهمیدی؟!

پناه صورتش را به بالش فشرد.

نفس بلندتر گفت: با شما بودم... صداتو نشنیدم.

پناه ترسیده سرش را بلند کرد.

- بله.

نفس با بغض نگاهش کرد.

حس کرد حالش به هم می خورد. به دستشویی دوید و به گریه افتاد.

پناه هم بیرون رفت. نگران به در بسته خیره شد.

نفس که بی حال بیرون آمد، مردد جلو رفت.

گریه ی نفس را که دید، بغضش ترکید.

- چی شد مامان؟!

نفس کنار دیوار نشست. دستی به صورت و چشمهای خیسش کشید و شانه ی پناه را گرفت. پناه میان گریه گفت: جایی نمیرم... ببخشید... پیشت می مونم مامانی...

نفس ساکت ب*غ*لش کرد و هر دو بی صدا گریه کردند.

صدای زنگ در که آمد، پناه سریع بلند شد.

همانطور که در را باز کرد و نگه داشت، گفت: بدو بیا... مامانم حالش بده.

آرتین دستپاچه وارد شد.

نفس را که کنار دیوار دید، وحشت کرد.

جلویش نشست.

- نفس؟! چیه؟!

پناه با پشت دست اشکهایش را پاک کرد.

- حالش بده...

نفس سر تکان داد.

romangram.com | @romangram_com