#همسفر_گریز_پارت_365


- فردا مامان...

پناه گفت: فردا باید ببرم.

با اعتراض گفت: فردا باید ببری، الان میگی؟!

پناه اخم کرد.

- دیشبم گفتم؛ گفتی سرم درد می کنه.

سکوت نفس را که دید، دوباره گفت: مامان... چیکار کنم؟

نفس شقیقه هایش را فشرد.

- هیچی... فردا زنگ می زنم می گم من حالم خوب نبود، نتونستی درست کنی.

پناه عصبی گفت: اون دفعه هم باید ماسک درست می کردم؛ کمکم نکردی. همه ی بچه ها داشتن؛ فقط من نداشتم...

نفس هم عصبی شد.

- میگی چیکار کنم؟!

پناه دستهایش را مشت کرد.

- ازت بدم میاد... همش سرت درد می کنه... همش حوصله نداری...

به اتاقش دوید و در را محکم بست.

نفس ناباور، چشم بند را بالا زد و به در ِبسته نگاه کرد.

پناه از وقتی به پیش دبستانی رفته بود، بهانه گیر و بدخلق شده بود ولی اولین بار بود که درست مثل نفس حرف زده بود.

صدای ویولن که بدون نت و گوش خراش بلند شد، سرش افتاد و به سقف خیره شد.

صدای زنگ تلفن بلند شد. صدای ویولن خوابید.

با حرص منتظر شد مثل همیشه پناه بیرون بدود و گوشی را بردارد اما پناه از اتاق تکان نخورد.

تلفن روی پیغامگیر رفت و صدای آرتین آمد.

" خونه نیستین؟... می خواستم ببینم فردا پناه کِی میاد...اگه کار داری، من می تونم برم دنبالش که..."

پناه سریع از اتاق بیرون دوید و گوشی را برداشت.

- سلام آرتین...

...

- خوبم... نه، خونه بودیم...

...

- من توی اتاقم بودم؛ مامان اینجا... خوابیده... دوباره میگرنش درد می کنه...

با اخم به پناه خیره بود.

پناه نیم نگاهی به نفس انداخت و پشتش را به او کرد.

- تمرین کردم اما نمی دونم منو بیاره... آخه مامان خانوم ِبد، حوصله نداره...

...

- عصبانی ام!...

دوباره به نفس زیر چشمی نگاه کرد و به اتاقش رفت.

نشست و با دو دست، سرش را گرفت.

romangram.com | @romangram_com