#همسفر_گریز_پارت_364


با دستپاچگی مدادها را جمع کرد و لبش را گزید.

روی پنجه ی پا از اتاق بیرون رفت و نگاهی از دور به نفس انداخت که روی تخت دراز کشیده بود.

کنار در اتاق ایستاد و آرام گفت: مامان؟

لحظه ای منتظر ماند اما ناامید، آرام در اتاق را بست و دوباره به اتاقش برگشت.

ویولنش را برداشت و شروع کرد به تمرین کردن.

نفس سرش را گرفت و نالید.

بالش را روی گوشش گذاشت و دوباره خوابید.

غروب بود که پناه دست از ساز زدن کشید و سراغ نفس رفت.

دوباره از کنار در آرام صدایش زد.

چون دوباره جواب نشنید، به آشپزخانه رفت. به یخچال سرک کشید. پاکت شیر را برداشت و در لیوان ریخت.

به نشیمن رفت و درپوش شیشه ای روی شیرینی ها را برداشت.

دستش به لیوان خورد . لیوان روی پارکت افتاد و شکست.

نفس ترسیده بیرون دوید.

پناه را که سالم و هول کرده دید، نفس راحتی کشید و با دو دست، سرش را گرفت.

- چیکار می کنی تو؟!

پناه به چشمهای سرخ نفس نگاه کرد.

- گرسنه م بود.

نفس به شیر ریخته روی زمین نگاه کرد.

- چرا بیدارم نکردی بهت غذا بدم؟

پناه ایستاد.

- صدات کردم؛ بیدار نشدی.

نفس به آشپزخانه رفت. لیوان دیگری شیر برایش ریخت و روی کانتر گذاشت.

- بیا اینجا... مواظب پات باش.

پناه از کنار خرده شیشه ها رد شد و از صندلی بلند کنار کانتر بالا رفت.

نفس برایش نازوک برد و خودش زمین را تمیز کرد.

شیشه ها را که در سطل ریخت، پناه گفت: ببخشید!

بدون حرف، دستی به سر پناه کشید و رفت روی کاناپه دراز کشید.

پناه به نازوک گاز زد.

- هنوز سرت درد می کنه؟

نفس چشم بند را از روی پیشانی پایین کشید.

- اوهوم...

پناه لیوان نیمه خالی را روی کانتر گذاشت و رفت نزدیک نفس نشست.

- مامان... باید کاردستی، یه ساعت درست کنیم.

نفس پشت دستش را روی پیشانی گذاشت.

romangram.com | @romangram_com