#همسفر_گریز_پارت_363


ياد آخرین بار افتاد که به باغ رفته بودند و راهی رفته بود شایلی را آورده بود.

چند دور، دور نفس گشته بود و با شیطنت و شیفتگی نگاهش کرده بود و لبخند زده بود.

پناه داد و فریاد کرده بود که "منم می خوام سوار بشم".

راهی خم شده بود و پناه را بلند کرده بود. بعد هر دو برای نفس ب*و*سه فرستاده بودند و دور شده بودند.

لبهایش را گزید تا بغضش نترکد ولی نشد.

سرش را پایین انداخت تا کسی متوجهش نشود. پناه مالنا را هم کنار خودش نشانده بود و هر دو حسابی سرگرم شده بودند.

انقدر احساس غربت و بی پناهی کرد که متوجه جمع شدن نا خودآگاه دست و پاهایش نشد. ساکت و کز کرده نشسته بود تا رها کیک و شمعهای روشنش را آورد.

انگار کسی رغبت دست زدن نداشت. دوباره تصاویر گذشته برایش زنده می شد. تولد سال گذشته ی پناه... آنهمه خنده ی راهی... آنهمه بی خیالی و آسودگی خودش.

پناه میان دستهایش جایی برای خود باز کرد و آرام پرسید: مامان؟ باباهایی که به ستاره شون رفتن، برای تولد پسراشونم نمیان؟

نفس با رخوت و منگی نگاهش کرد.

پناه گفت: بابا که انقدر ما رو دوست داره، حتا برای تولد منم نمیاد؟!

نفس به دیوار پشت سر پناه و میز و قاب عکس راهی نگاه کرد.

خود راهی بود که بلند می خندید. وقتی همه، تولد پناه را تبریک می گفتند، آرام کنار گوش نفس می گفت " ایشالا تولد دخترمون!" و با شیطنت می خندید.

آرتین پناه را بلند کرد.

- نه عزیزم... کسایی که به آسمون میرن، نمی تونن برگردن... ولی از اون بالا، بابا داره نگاهت می کنه و خوشحاله که تولد پسرشه... به خاطر همین، اگه امشب به ستاره ش نگاه کنی، به خاطر تولد تو جشن گرفته و ستاره ش پررنگ تره... حالا بیا شمعهاتو فوت کن شازده کوچولوی من...

نفس با دو دست بازوهایش را ب*غ*ل کرد.

پر شده بود از حس بی کسی. هیچکس را نمی دید؛ نمی خواست. فقط پناهگاه گرم و اطمینان بخش راهی را می خواست که احساس آرامش کند. که دست دور شانه هایش بیندازد و آرام و گرم بگوید " از هیچی نترس... من باهاتم."

آرام میان دستهایش، تابش بدهد و نفس را غرق امنیت کند.

صدای دست زدنهای بی رمق، در سرش مثل ریزش تگرگ روی سقف آهنی بود.

پلکهای فشرده اش را صدای راهی گشود " مبارک باشه پسرم"

آقای سزاوار در دوردست داشت پناه را می ب*و*سید. عصای پدرجان موج برمی داشت. هر لحظه، حرکتها آرام و صداها بم تر می شد. وحشتزده به اطراف نگاه کرد تا دستهای راهی را بیابد ولی در فضای مواج اطرافش، فقط راهی کم بود.

به زحمت بلند شد تا از آن کاب*و*س فرار کند.

- نفس؟!

دست دراز کرد دستگیره ی در را بگیرد.

دستگیره دورتر بود و در، جلو و عقب می رفت. محکم به در خورد و افتاد.

آرتین دست زیر سرش انداخت و با اخم و نگرانی به صورتش زد.

- نفس؟!... چی شد؟!... صدامو می شنوی؟!

نفس از میان مه جلوی چشمش و صدایی که به شدت کند و بم بود، هنوز صدای خنده ی راهی را می شنید.

دستی بلندش می کرد.

لبخند بی جانی زد " اومدی راهی؟!"

خواست بگوید" فکر نمی کردم دیگه هیچوقت بلندم کنی"

ولی هر لحظه بی حال تر میشد. با رضایت سرش را به سینه ی راهی تکیه داد و از حال رفت...

***

پناه، همین که از پشت میز برخاست، جعبه ی مداد رنگی ها پخش زمین شد.

romangram.com | @romangram_com