#همسفر_گریز_پارت_362


قاشق را به دهان پناه برد و خندید.

- اینطوری!

پناه هم خندید.

آرتین گفت: بازم هواپیما بیاد؟!

پناه سر تکان داد.

- نه... حالا بزرگ شدم!

آرتین خم شد و موهایش را ب*و*سید.

- بله! شازده کوچولوی من بزرگ شده.

نفس با نگاه، از آرتین تشکر کرد.

آرتین لبخند آرامی به نفس زد.

پدرجان گفت: شازده پسر، لباس و نقاب زورو می خواد. هدیه ی تولدشو امروز که تعطیله از کجا میشه خرید؟!

آقای سزاوار گفت: فردا صبح می ریم همه جای شهرو می گردیم، بالاخره پیدا می کنیم براش.

پناه هیجان زده گفت: لباس زوروی واقعی؟!... با شمشیر؟!

نوید لبخند زد.

- لباس و شنل و نقاب و شمشیر و... هر چی که زورو داره!

رها گفت: کلاهم می خواد!

پناه با ذوق گفت: آخ جون!... مامانی! زورو میشم!

نفس گفت: آره قربونت برم... حالا غذاتو بخور که یه زوروی قوی باشی عزیزم.

***

بعد از شام،آقای سزاوار از اتاق اسب کوچکی آورد که پایه اش هلالی بود و تاب می خورد.

- فعلن این از اسب جناب زورو؛ تا فردا که لباسهاشم بگیریم و کامل بشه!

پناه دوید کنار اسب.

- مثل شایلی می مونه!

آقای سزاوار آهی کشید و دوباره لبخند زد.

- بچه ی شایلیه!

مالنا هم کنارشان رفت.

پناه سوار اسب شد و جلو و عقب رفت.

دو دستش را بالا برده بود و می خندید.

سرش را گرداند و به نفس نگاه کرد.

- مامانی! ببین! عین بابا بدون دست سواری می کنم!

نگاه همه رنگ غم داشت و لبهایشان می خندید.

نفس یاد تنها باری افتاد که سواری کرده بود. یاد عکسهایی که از راهی گرفته بود.

یاد فریادهایش که برای اولین بار اسمش را صدا زده بود؛ درست قبل از افتادنش از اسب...

یاد وقتهایی که علیرغم ترس نفس، پناه را سوار شایلی می کرد و صدای خنده شان همه ی باغ را پر می کرد.

romangram.com | @romangram_com