#همسفر_گریز_پارت_361
صدای گرم راهی در سرش پیچید " تا من زنده ام، از هیچی ن...می...تر...سی..."
آقای سزاوار هر دو را ب*غ*ل کرد و بیرون برد.
وقت شام، آرمن سکوتش را شکسته بود و دوباره با پدرجان و آقای سزاوار صحبت می کرد. مالنا چند بار دست آرمن را تکان داد " بابا... بابا..."
آرمن بی حواس، حرفش را قطع کرد.
- جان... چی میگی؟!
مالنا لبخند زد.
- آب.
لوسینه اخم آرامی کرد.
- چرا به من نمی گی؟!
مالنا گفت: بابا بده.
نفس به پناه نگاه کرد که با حسرتی معصومانه به مالنا و آرمن خیره بود.
سرش را خم کرد و آرام گفت: چرا نمی خوری عزیز دلم؟!
اشک در چشمهای پناه برق می زد.
آرتین از طرف دیگر، دست کشید به موهایش.
نفس فکر کرد " تازه اولشه... که بچه ها و پدرهاشونو ببینی و حسرت بکشی... خدایا چرا؟!"
آرتین لبخند زد.
- می دونی وقتی کوچولو بودی چطوری بهت غذا می دادم؟!
پناه سر تکان داد که "نه".
آرتین سعی کرد شیطنت کند تا حواس پناه پرت شود.
- هواپیما بازی می کردم تا بخوری.
پناه تعجب کرد.
- تو؟!
آرتین ابروهایش را بالا برد.
- بله!... مامانت می گفت این شازده انقدر بازیگوشه غذا نمی خوره. اما وقتی بازی می کردیم می خوردی.
شکوفه هم لبخند زد.
- اون وقتا هنوز دندون هم نداشتی.
کلاریس گفت: چرا... فقط چهار تا، فقط همین دندونهای جلوش دراومده بود.
پناه کنجکاو شد.
- از مالی هم کوچیکتر بودم؟!
آرتین گفت " آره عزیزم" و با چشمک و آرامتر گفت: هم کوچیکتر، هم خوشگلتر!
قاشق پناه را گرفت.
- می گفتم هواپیما داره میاد...
قاشق ِپر را در هوا چرخاند.
- دهن باز!... هواپیما اومد!... آ... یک...دو...سه!
romangram.com | @romangram_com