#همسفر_گریز_پارت_360


- انگار فشارم افتاده.

پناه کنجکاوتر گفت: چطوری؟... فشارت چطوری افتاده؟!

آرتین لبخند زد.

- فشار توی بدنه... وقتی میفته، معلوم نمیشه شازده کوچولو.

پناه ابروهایش را بالا برد.

- آها!... مثل قلب که توی بدنه؟!

رها هم لبخند زد.

- آره قربونت برم.

پناه دست کشید به موهای نفس.

- چرا فشارت افتاد مامان نفسم؟

نفس با حسرت به راهی ِکوچک نگاه کرد.

آهی کشید و گفت: آدم بزرگا همینجوری می شن دیگه؟... بدی آدم بزرگ بودن همینه.

رها گفت: چرا مالی رو نمی بری توی اتاق من با هم بازی کنین؟... اگه دوست داری عروسکهای منو به مالی بده بازی کنه.

نفس بلند شد.

- مواظب پله ها باشین.

پناه که رفت، آقای سزاوار آمد.





- چی شده عزیزم؟

نفس لبخند آرامی زد.

- هیچی... خوبم... ببخشید همه رو نگران کردم.

آقای سزاوار ب*غ*لش کرد.

- معلومه نگران میشم... تو اخم کنی، من دلشوره می گیرم.

آرام گفت: دست خودم نبود بابا... اعصابم ضعیف شده.

آرتین بیرون رفت.

آقای سزاوار با محبت گفت: از بس توی خونه تنها می مونی و فکر می کنی... بعد از تعطیلات، صبحها بچه رو که بردی مهد، با رها بیا دفتر... الان دیگه نصف اونجا مال توست... بیا جای خالی راهی رو پر کن.

اشک نفس چکید.

- من چطور می تونم جای راهی رو پر کنم؟!

آقای سزاوار دست کشید به گونه اش.

- امروز نباید گریه کنی... تولد پسرته... پاشو بیا دفتر، هم سرگرم میشی، هم فکرای تازه به سرمون می زنه.

سر تکان داد.

- چشم.

آقای سزاوار شانه ی رها را هم گرفت. به هردو نگاه کرد و لبخند زد.

- تا من هستم نباید نگران و ناراحت باشین...

romangram.com | @romangram_com