#همسفر_گریز_پارت_359


نفس فکر کرد او هم دلش می خواهد پناه پنج ساله بماند؟ یک لحظه خودش را به جای خاتون گذاشت؛ که پناه را بزرگ کند و ازدواج کردن و بچه دار شدنش را ببیند. بعد... بی خبر و ناگهانی...

"وای" ِ وحشت زده اش، نگاه همه را برگرداند.

کلاریس با اخم گفت: چی شد عزیزجان؟!

گذرا به بقیه نگاه کرد و آرام گفت: هیچی... ببخشید...

دستهای عرق کرده اش را مشت کرد و به آشپزخانه رفت.

خاتون نگران گفت: یه دفعه چی شد؟!... رها جان برو ببین حالش بد نشه؟!

رها سریع پشت سر نفس رفت.

نفس تکیه زده به کابینت، پیشانی اش را گرفته بود.

رها دستهای سردش را گرفت.

- ای بابا... چی شد؟! همه رو ترسوندی.

آرتین هم آمد.

- حالت خوبه نفس؟!

نفس سر تکان داد.

- آره... هیچی نیست...

رها لیوانی آب ریخت.

- سردته؟!

فکر کرد " اگه قراره بلایی سر بچه م بیاد، منم ترجیح میدم پناه پنج ساله بمونه..."

روی صندلی نشست و گفت: سرده.

تصاویر در سرش با هم مخلوط می شدند؛ بدون اینکه بخواهد.

ماشین مچاله شده ی راهی و نیمه ی بی روح صورتش از زیر ملافه؛ با خنده ی شاد پناه و دستی که کنار پیشانی می گذاشت و سلام نظامی می داد در می آمیخت.

زیرلب زمزمه کرد "خدایا دیگه پناهو ازم نگیر... پسرمو برای من بذار... اون یکی بچَم و راهی مو ازم گرفتی. اما پناهو برای من نگه دار..."

آرتین دست زیر چانه اش گذاشت .

نگران و نافذ به چشمهای نفس نگاه کرد.

- چی داری میگی برای خودت؟!

نفس آرام گفت: بیخود فکرم به هم ریخت...

کمی آب خورد. سعی کرد فکرها و تصاویر را از سرش دور کند.





پناه کنار دیوار ایستاد و کنجکاو به نفس نگاه کرد.

رها گفت: چیزی نشده عزیزم... بیا اینجا...

پناه تکان نخورد.

نفس دستش را دراز کرد. پناه سریع جلو رفت و مردد لبخند زد.

- چی شده مامانی؟!

نفس ب*غ*لش کرد.

romangram.com | @romangram_com