#همسفر_گریز_پارت_358


- ولی اومدم با هم بریم بیرون شام بخوریم.

نفس در یخچال را باز کرد.

- انگار دستپخت منو دوست نداری که همیشه ترجیح می دی غذای بیرونو بخوری.

آرتین لبخند زد.

- دوست دارم... ولی می خواستم هم یه گشتی بزنی، هم مثلن شام آشتی کردنمون باشه.

بی حوصله گفت: خیابونا به خاطر شب عید شلوغه... کلافه میشم... قهر هم نبودم که آشتی کنیم... فقط عصبی م کردی...

آرتین آرام گفت: ازم متنفر شدی...

سر تکان داد که "آره".

آرتین گفت: تقصیر خودم بود...

گفت: غذاهام بدک نیست... تا یه کم با پناه سرگرم بشی، آماده می کنم.

و یاد راهی افتاد که همیشه از دستپختش تعریف می کرد؛ حتا اگر غذای آماده را گرم می کرد.

"یه خاصیتی توی دستاته که اگه سنگم بذاری توی مایکروفر و به آدم بدی بخوره، یه طعم محشر داره!"

***

طبق رسم هر سال، پدرجان برای سال تحویل همه را دعوت کرده بود.

جشن تولد کوچک پناه و سال تحویل، برای همه عذاب آور و سخت بود.

برای هرکس به نوعی.

نفس غیر از لاغر شدن و بی روحی صورتش، متوجه تغییری در خودش نمیشد اما در سکوت، با دقت که به چهره ها نگاه می کرد، می فهمید همه شکسته شده اند. حتا پدرجان و مهندس که سعی داشتند عادی باشند و دائم پناه را سرگرم کنند.

پناه به محض دیدن عکس راهی که غرق در شمع و گلهای سفید بود، انگار چیزی می داند که بقیه نمی دانند، کنار میز نیم دایره ایستاد و گفت: چرا عکس بابایی رو مثل عکس ِ مردن اینجوری کردین؟!... بابام که نمرده؟... مثل شازده کوچولو برگشته به ستاره ش. من همیشه می بینمش... ستاره ش پررنگه. شبا با مامانی می ریم می بینیمش.

سکوت را پدرجان شکست.

- شازده راست میگه... راهی جاش توی آسمونه... ماییم که گرفتار خاکیم.

بعد به همه تعارف کرد بنشینند.

آرمن، بغضش را پس زد و آرام به لوسینه گفت: نمی تونم بمونم...

لوسینه آرام لب گزید.

مالنا که احساس غریبی می کرد، کنار آرمن لم داد.

آقای سزاوار از کارهایشان پرسید و آرمن بر خلاف همیشه، آرام جواب داد.

پدرجان پناه را دوباره ب*و*سید.

- امشب تولد چند سالگی شازده پسر منه؟!

پناه لبخند زد.

- پنج سالم میشه.

پدرجان با دقت به صورت پناه نگاه می کرد.

- شازده پسر پنج ساله ی من چی دوست داره کادو بگیره؟!

خاتون با حسرت به پناه نگاه می کرد.

شکوفه که دستش را گرفت؛ به خودش آمد.

- درست مثل بچگی راهی...کاش همین قدری می موندن... کاش هیچوقت بزرگ نمی شدن... همه ی نگرانیمون، سرما خوردن و گرمازدگی شون بود...

romangram.com | @romangram_com