#همسفر_گریز_پارت_357


آرتین دسته گل را برداشت و روی پای نفس گذاشت.

کنارش نشست و آرام تر گفت: اومدم برای معذرت خواهی.

نفس نگاهش کرد. صداش خش دار بود.

- نه عصبانی هستم، نه ناراحت... انقدر بهت احساس نزدیکی و صمیمیت می کنم که حرفای تل*خ*ت رو فراموش کنم... فقط یه چیزش منو اذیت می کنه... چه من باشم، چه نه، نمی خوام هیچکس، هیچکس به بچه م ترحم کنه...پسر من احتیاج به دلسوزی کسی نداره... اگر فقط چهار، پنج سالشه که پدرشو از دست داده، در عوض پدرش انقدر فهمیده و انسان بود که توی این چهار ، پنج سال، چیزایی به بچه ش یاد داد که پدرای دیگه توی بیست سال هم نمی تونن به بچه هاشون یاد بدن... خدا رو شکر نه کمبود مالی داریم، نه کمبود محبت... پس احتیاج به ترحم نداریم... اگه کوچکترین دلسوزی یا ترحمی احساس کنم، ارتباطمو قطع می کنم... حتا اگه از طرف مادر خودم باشه...

به چشمهایش دست کشید و فنجانش را برداشت تا بغض را با چای پس بزند.

آرتین خواست حرف بزند ولی آمدن پناه ساکتش کرد.

- تموم شد مامان خانوم!... حالا یاد بده چطور عکس بگیرم.

پناه را ب*غ*ل کرد.

- چشم! ولی بذار فردا.

پناه گفت: نه، همین امشب... می خوام عکس بگیرم.

نرمتر گفت: فردا بهت یاد میدم از هرچی دوست داری عکس بگیر. باشه مامان؟!

پناه ابروهایش را بالا برد.

- نمیشه... اونی که می خوام ازش عکس بگیرم، فقط شبا هست... می خوام از ستاره ی بابا عکس بگیرم.

لحظه ای ساکت ماند. دوربین را گرفت و نگاهش کرد.

- با این دوربین نمی تونی از آسمون عکس بگیری...

پناه به نفس نگاه کرد.

- حالا باید چیکار کنم؟!

نفس لبخند زد.

- با این از چیزای دیگه عکس بگیر... فکر کنم با دوربین من بشه از ستاره ها عکس گرفت.

پناه سرحال شد.

- پس تو با دوربینت یه عکس از ستاره ها بگیر، منم با دوربین خودم عکس می گیرم.

سر تکان داد و به آرتین گفت: چایت سرد نشه؟

پناه همانطور که با دقت همه جای دوربین را تماشا می کرد گفت: اینم باید توی غارت چاپ کنی؟ مثل عکسهای خودت؟

دوماه بود دست به دوربین نزده بود. حوصله و انگیزه ای برای عکاسی و چاپ کردن نداشت. گفت: نه عزیزم... می دیم به عکاسی برات چاپ کنه.

چایش را تمام کرد و بلند شد گلها را در گلدان گذاشت.

آرتین گفت: به جای کلاس دیروز که من برام کار پیش اومد، فردا بگو مامان بیاردت کلاس.

و زیر چشمی به نفس نگاه کرد.

نفس از دروغی که به پناه گفته بود تا به آنجا نروند، معذب شد.

بدون اینکه نگاهش کند، دوباره به آشپزخانه رفت.

آرتین فنجانها را در سینی گذاشت و برد روی کانتر گذاشت.

- نگفتی منو بخشیدی یا نه؟

نفس مردد نگاهش کرد.

- گفتم که ناراحت نیستم... شام نخوردی؟

آرتین سر تکان داد.

romangram.com | @romangram_com