#همسفر_گریز_پارت_356


- ما بعد از سی سال، شوهرمون رفت، شکستیم... حق داره طفلک...

آه کشید.

- قهوه بذارم یا چای؟

شکوفه همانطور که سر تکان می داد، گفت: فرق نداره...

***

نفس از حمام که بیرون رفت، صدای کارتونی که پناه داشت تماشا می کرد، قطع شده بود.

فکر کرد" حتمن داره نقاشی می کشه."

صدای ویولن میخکوبش کرد.

دستش را روی قلبش گذاشت و با چشمهای گشاد شده، از اتاق بیرون رفت.

پناه دو مشتش را زیر چانه زده بود و با دقت تماشا می کرد.

آرتین داشت می زد.

نفس را که دید، آرشه و ویولن را پایین برد.

نگاهش شرمنده بود.

پناه گفت: مامانی... ببین آرتین برام چی گرفته!

نفس به ویولن راهی در دستهای آرتین نگاه می کرد و با دل ِ انگشتها، حلقه ی راهی را که در گردنش به زنجیر باریکی آویخته بود، لمس می کرد.

پناه روی مبل ایستاد و دوربین عکاسی یکبار مصرف را نشان نفس داد و با هیجان گفت: می تونم مثل تو از هرچی دوست دارم عکس بگیرم... آرتین گفت تو بهم یاد میدی.

نفس لبخند آرامی زد.

- یادت میدم مامان... یه پسر خوب گفته بود لگوهای وسط اتاقشو خودش جمع می کنه...

پناه هم لبخند زد.

- چشم قربان... قول دادی ها؟

نفس رفتنش را تماشا کرد.

نگاهی به دسته گل بزرگ روی میز انداخت و مردد سرش را گرداند طرف آرتین.

آرتین ساز را کمی بالا آورد و آرام گفت: معذرت می خوام بی اجازه برداشتم.

نفس هم آرام گفت: تو فرق می کنی... استادش بودی... چای می خوری؟

بدون اینکه منتظر جواب بماند به آشپزخانه رفت.





آرتین ویولن را در جای اولش گذاشت و طرف دیگر کانتر ایستاد.

- نفس... پریشب از کوره دررفتم... نمی خواستم بیشتر ناراحتت کنم اما خیلی قاطی کردم... قبلن بهت گفته بودم همه ی امید و آرزوم پناهه... بعد... تو هِی تکرار کردی... نفس، می دونم چقدر غصه داری اما قبل از اینکه آرزو کنی نباشی، هیچ فکر کردی واقعن اگه نباشی، این بچه چی به سرش میاد؟!... گیرم که من همه ی زندگیمو به پاش بریزم. مامانت بخواد براش مادری کنه... مهندس به جای پدرش بهش محبت کنه... از همه طرف بهش رسیدگی کنن... فکر می کنی هیچکدوم جای یه لحظه بودن کنار تو رو می گیره؟!... اون یه هفته که بیمارستان بودی، وحشت زده بود... شبها تا صبح صدات می کرد... گوش می کنی بهم؟!

نفس بیخود با فنجانها و سینی بازی می کرد.

نیم نگاهی به آرتین کرد و چای ریخت.

آرتین به جلو خم شد.

- نفس... تو همه ی دلخوشی ِبچه ای هستی که تنها بهانه ی من برای زندگیه... معذرت می خوام انقدر تند رفتم... هیچ کس اجازه نداره پناهو ازت جدا کنه... من فقط عصبی شدم؛ خواستم بترسی... به خدا نمی خوام یه مو از سر تو و پناه کم بشه... منو ببخش.

نفس با سینی بیرون رفت و نشست.

romangram.com | @romangram_com