#همسفر_گریز_پارت_355
" من ِاحمق همیشه فکر می کردم دوست داشتن یه جور دیگه س. برای همین هیچوقت باور نکردم دوستت دارم و هیچوقت هم بهت نگفتم... این بزرگترین حسرت زندگیمه راهی..."
از آینه به پناه نگاه کرد.
- پناه؟
پناه راست نشست.
- بله؟
لبخند حسرت باری زد.
- دوسِت دارم پسرم.
پناه از پشت ب*غ*لش کرد.
- منم دوسِت دارم مامانی!
***
آرتین مجله را ورق زد.
- چرا دیروز پناهو نیاورد کلاس؟
کلاریس گفت: گفت کار داشتم.
آرتین اخم آرامی کرد.
- کار داشت بچه رو می آورد.
شکوفه لبخند زد.
- اولین باره دعوا و قهر کردین!
و قبل از اینکه آرتین حرفی بزند، ادامه داد: اعصابش ضعیف شده... اگه دست ِمن بود، همینجا پیش خودمون نگهش می داشتم... اون وقت که اینجا بود، تا صبح گوشه ی اتاق، به دیوار زل می زد و آروم صحبت می کرد... اونجا که حتمن مثل شبح تا صبح راه می ره و هر گوشه راهی رو می بینه...
کلاریس آه کشید.
- این چه بلایی بود اول زندگی سرشون اومد؟... حیف ِاون جواهر که انقدر بیخود از بین رفت... آخه درد کوچیکی نیست... اونوقت تو به جای اینکه کمک کنی آروم تر بشه، نمک روی زخمش می ریزی... اگر از ناراحتی هم بود، اشتباه کردی اونطور سرش داد زدی.
شکوفه گفت: صد دفعه گفتی کلاریس!... آرتینم از روی دلسوزی حرف می زنه...
کلاریس گفت: دوستی خاله خرسه؟! دل ِ شکسته ی دخترو خون کرد.
شکوفه گفت: حواسش بیشتر جمع پناه شده... بچه که نیستن؟! ناراحتیش که کم بشه، میاد... مگه نفسو نمیشناسی؟ اونطور حرف زدنش که تازگی نداره؟
آرتین مردد پرسید: چی گفته؟
کلاریس گفت: اون شب، طفلک همچین گریه می کرد، دلم کباب شد... هیچی! گفت از آرتین متنفرم.
آرتین فکری ، مجله را بست و روی میز گذاشت.
مکثی کرد؛ بلند شد و رفت.
شکوفه و کلاریس ساکت نگاهش کردند.
کلاریس آرام گفت: به خدا اندازه ی نوید ناراحت و غصه داره...
شکوفه سر تکان داد. صدایش از بغض گرفته بود.
- همه مون همینطوریم... انگار گم شده داریم... اون از خاتون بیچاره که از کنار پدرجان تکون نمی خوره، این از رها که انگار نه انگار تازه عروسه... بچه ها دست و دلشون نمی ره پایین کار کنن...نفس هم که...
کلاریس اخم کرد.
romangram.com | @romangram_com