#همسفر_گریز_پارت_354


- نه... خداحافظ.

آرتین دست تکان داد و پایین رفت.

نفس در را باز کرد.

- بشین بریم... هیچ جا خونه ی خود آدم نمیشه.

پناه سرش را جلو برد.

- یعنی چی هیچ جا خونه ی آدم نمیشه؟

آه کشید.

- یعنی... هیچ جای دنیا، مثل خونه ی خود آدم راحت نیست...

پناه گفت: خونه ی مامان شکوفه و مامان کلاریس و مامان خاتون راحته!

نفس به گونه اش دست کشید.

- آره... اما به راحتی خونه ی خودمون که نیست؟... وقتی بزرگتر بشی، بیشتر متوجه میشی...

پناه لم داد.

- بستنی یادت نره مامان خانوم!

نفس از آینه نگاهش کرد.

- نه عزیز دلم.

پشت چراغ قرمز ترمز کرد.

پسر گل فروش، میان ماشینها می گشت.

راهی شیشه را پایین داد.

- همه شو می خوام!

نفس متعجب نرگسهایی را که راهی به دستش داد، بویید.

- چه خبره؟! اینهمه!

راهی خندید.

- خانومم عاشق نرگسه...

نفس لبخند زد.

- یه دسته کافی بود...

راهی ابرو بالا انداخت.

- کم بود... حالا تا خونه بشین گلهاشو بشمر.

نفس سردرنیاورد.

- بشمرم که چی بشه؟!

راهی با محبت لبخند زد.

- هر گل، یه دوسِت دارم!... بشمر ببین امروز چند تا دوسِت دارم.

پناه گفت: سبز شد مامان!

نفس به خودش آمد.

به گل فروش نگاه کرد و راه افتاد.

romangram.com | @romangram_com