#همسفر_گریز_پارت_353


ظرف یکبار مصرف را در کیسه گذاشت و به دستش داد.

رها ب*غ*لش کرد.

- می خوای منم باهاتون بیام؟

نفس گفت: نه... ممنون... به خاطر زحمت پناه و خرید ها هم ممنون.

رها اخم مهربانی کرد.

- با ما هم بله؟!

از لوسینه هم تشکر کرد و دست پناه را گرفت.

در که بسته شد، رها پرسید: چی شد یه دفعه؟!

کلاریس با اخم گفت: با آرتین دعوا کردن.

لوسینه و رها متعجب شدند.

- با آرتین؟!

کلاریس با حرص گفت: پسره نفهم! عصبانی شده بود، داد می زد.

شکوفه آرام گفت: نگران پناهه.

پناه دست نفس را رها کرد.

- صبر کن از آرتین خداحافظی کنم.

نفس آرام تا کنار در رفت.

پناه از بالای پله ها گفت: استاد؟

نفس، راهی را دید که با خنده و شیطنت، همانجا می ایستاد و می گفت "استاد؟! يا الله!"

آرتین در را باز کرد.

نفس بیرون رفت.

پناه گفت: ما داریم می ریم خونه مون.

آرتین نفس بلندی کشید.

- چرا انقدر زود؟!

پناه چانه اش را بالا انداخت.

- مامانم خونه کار داره. نذاشت پیش مالی بمونم... برم مواظبش باشم!

آرتین لحظه ای فکر کرد.

- باشه عزیزم... مواظبش باش. نذار غصه بخوره.

پناه دستش را کنار پیشانی گذاشت.

- چشم قربان!





آرتین لبخند زد و ب*غ*لش کرد.

- کلاس ِفردا یادت نره شازده کوچولو؟

پناه سر تکان داد.

romangram.com | @romangram_com