#همسفر_گریز_پارت_352
مالنا هم پیراهنش را آورد.
- خوشگله؟
بی حواس جواب داد: خیلی خوشگله... مبارکه...
پناه بقیه ی خریدها را هم آورد.
- اینا هم هست... کتونیم آبیه... ببین؟!
نفس ب*غ*لش کرد.
- بریم خونه همه رو بهم نشون بده مامان... دیر میشه.
پناه گفت: بمونیم؟... مالی هم هست.
نفس گفت: نه عزیزم... خونه کار دارم.
پناه با اصرار گفت: پس من پیش مالی بمونم؟
نفس سعی کرد آرام بماند.
- نه قربونت برم... یه بار دیگه میایم پیش مالی بمون... پسرای خوب باید هرجا مامانشون بود بمونن.
پناه با لبهای آویزان گفت: خب مامان شکوفه و مامان كلاریس هستن دیگه؟
نفس چشمهایش را بست و نفس عمیقی کشید.
- پسرم... مامان شکوفه و مامان کلاریس، مامان بزرگهای تو هستن... مامانت منم...اگه اینجا بمونی، من توی خونه تنها میشم، غصه می خورم ها؟
رها لبخند زد.
- راست میگه شازده! امشب برو، چیزایی که خریدی رو به مامانی نشون بده، چند روز دیگه عیده، همه جمع می شیم. تو هم با مالی بازی می کنی. باشه گلم؟!
پناه سر تکان داد.
- خب!
رها خریدها را در کیسه گذاشت.
پناه کاپشنش را برداشت.
نفس روی پا نشست و کاپشن را تنش کرد.
لحظه ای به صورت ناراضی پناه و چشمهای غمگینش نگاه کرد.
صورتش را ب*و*سید و آرام گفت: مگه به بابا قول ندادی مراقبم باشی؟!
پناه دوباره سر تکان داد.
نفس لبخند بی رنگی زد.
- جایزه ت هم اینه که الان بستنی می گیریم، می ریم خونه می خوریم.
پناه هم لبخند زد.
- هوا که سرده؟!
نفس امیدوار شد.
- هوا سرد باشه... خونمون که سرد نیست!... بریم؟
شکوفه گفت: صبر کن غذاتو بدم ببری خونه بخوری.
romangram.com | @romangram_com