#همسفر_گریز_پارت_351


شانه های نفس را گرفت.

- یه بار دیگه بهت گفتم حق نداری اینطور حرف بزنی...

با گریه گفت: زندگی مسخره ی خودمه... حق دارم آرزو کنم منم بمیرم...

آرتین دندانهایش را به هم فشرد.

- نفس... تموم کن...

نفس همانطور گفت: خیالم از پناه راحته... هیچ کمبودی حس نمی کنه... بچه س... یادش میره... اما من توی این دو ماه انقدر توی خواب و خیال با راهی حرف زدم و با پشت دست زدم توی دهن خودم که بچه صدامو نشنوه، خسته شدم... همش دو ماه گذشته ولی من بریدم... چقدر باید به خاطر پناه ظاهرمو خوب نگه دارم؟ چند سال؟... توی این مدت اگه شماها نبودین، من از پس پناه بر می اومدم؟... حالا هم بقیه دارن به جای من بهش محبت می کنن... چه فرقی می کنه اینطور زنده بودن با مردن؟!

آرتین عصبانی، شانه هایش را رها کرد و به دیوار مشت زد.

شکوفه و کلاریس پایین آمدند.

- چی شده؟!... آرتین؟!

نفس پای دیوار نشست و سرش را روی زانوها گذاشت.

آرتین با دو دست به موهایش چنگ زد.

شکوفه و کلاریس کنار نفس نشستند.

کلاریس دوباره پرسید: آخه چی شده؟!... دعوا می کنین؟!

آرتین روی سر نفس خم شد و با حرص گفت: اگه داری به خاطر وجود این بچه خودتو خفه می کنی، از حالا اینجا می مونه... تو هم برو راحت خودتو بُکش... تو راست می گی... پناه بچه س... یادش می ره بعد از پدرش، همه ی دلخوشی و امیدش به مادرش بوده... برو انقدر داد بزن و گریه کن تا تو هم بمیری...

صدایش کم کم بالاتر می رفت و عصبانیتش بیشتر می شد.

- آره... خیالت هم راحت باشه... غیر از خانواده ش، خیلی ها دلشون براش می سوزه... برو خودتو بُکش... مطمئن هم باش خیلی ها هستن که بهش ترحم کنن... به یه بچه ی معصوم که فقط چهار سالش بوده که پدر و مادرش مردن و یتیم شده... اینطور راحت میشی؟!

کلاریس با اعتراض گفت: اون بچه صداتو می شنوه... چی داری میگی تو؟!

آرتین بی توجه به کلاریس، دوباره خم شد و با تهدید گفت: پناه از حالا اینجا می مونه... ولی تو حق نداری دیگه ببینیش... اگه قراره بمیری، باید مثل راهی دیگه تو رو هم نبینه... فهمیدی؟!

نفس بدون اینکه سر بلند کند، زار می زد.

آرتین لحظه ای نگاهش کرد؛ بعد با عجله پایین رفت.

کلاریس در خانه اش را باز کرد.

- پاشین بیاین تو... الان بچه میاد می ترسه.

شکوفه ساکت نفس را بلند کرد.

نفس میان گریه، بریده بریده گفت: ازت متنفرم آرتین... از خودم متنفرم... ازت بدم میاد آرتین...

کلاریس لیوانی آب برایش برد.

- آروم باش عزیزجان... بخور...

کمی که آرامتر شد، گفت: می خوام برم.

شکوفه گفت: کجا؟! بریم بالا غذا بخوریم.

آبی به صورتش زد و گفت: میل ندارم.

بالا که رفتند، بچه ها با چیزهایی که خریده بودند سرشان گرم بود.

رها و لوسینه با اخم از کلاریس و شکوفه پرسیدند " چی شده؟"

شکوفه سر تکان داد که "هیچی"

پناه با ذوق لباسی را بالا گرفت.

- خوشگله مامان؟!

romangram.com | @romangram_com