#همسفر_گریز_پارت_350
تا به بالش راهی، عطرش را بزند؛ لباس مورد علاقه ی او را بپوشد و چند ساعت با هزار هزار عکسی که روی تخت پخش کرده، خلوت کند...
صدای در از جا پراندش.
سریع به صورتش دست کشید.
پناه و مالنا جلوتر به حیاط دویدند و پشت سرشان، رها و لوسینه با کیسه های خرید.
پناه هم مثل مالنا ارمنی حرف می زد.
- سلام مامانی... با خاله لوسینه و عمه رها همه چی خریدیم.
مالنا هم مثل پناه، میان دستهای نفس رفت.
- برای تو هم خریدیم.
آرتین از صدای بچه ها بالا آمد.
رها گفت: تو اینجا چیکار می کنی؟!
نفس جوابی نداشت.
- ها؟!
لوسینه گفت: سرما نخوری؟ هوا هنوز سرده.
رها شانه اش را گرفت.
- بریم تو...
نفس سر تکان داد.
لوسینه گفت: بچه ها که شام خوردن... بیا تا غذاها سرد نشده ما هم بخوریم.
پناه دست مالنا را گرفت و بالا رفتند.
آرتین گفت: چرا نیومدی پایین؟!
نفس چانه اش را بالا برد و بلند شد.
آرتین گفت: حداقل می گفتی اینجا نشستی برات ویولن سل بزنم.
همراهش بالا رفت.
نفس زمزمه کرد: دلم برای صدای ویولن تنگ شده.
آرتین سر تکان داد.
- برات می زنم.
- برات می زنم.
نفس نگاهش کرد و در دل گفت "ویولن راهی... با اون حرکتهای نرم دستش و لبخند و اخمی که قاطی میشد..."
سریع به چشمهای نمدارش دست کشید.
آرتین نگهش داشت؛ به رها با سر علامت داد بروند.
آرام گفت: نذار پناه اینطوری ببیندت... ببین با چه ذوقی برای عید خرید کرده؟!
صدای نفس از بغض می لرزید.
- نمی ذارم... دارم به خاطر پناه خودمو خفه می کنم... که ناراحت نشه... که غصه نخوره... که... حساسه... زیادی می فهمه... اما دارم از تو می پوسم... از تو خالی می شم... با هر حرف و حرکت کوچیک، راهی جلوم زنده می شه... می خوام داد بزنم... زار بزنم اما به خاطر پناه... به خاطر بچه م باید خفه بشم... از وقتی راهی رفته، منم دیگه برای پناه مادر نبودم... بهتر بود هردومونو با هم از دست می...
آرتین عصبی میان حرفش پرید. انگشتش را بالا آورد و با خشم گفت: هیـــــش!
سعی کرد کمی آرامتر باشد.
romangram.com | @romangram_com