#همسفر_گریز_پارت_349


پناه دورتر داشت با ماسه ها بازی می کرد.

راهی مثل همیشه با لبخند می خواند و میان خواندنش به نفس هم نگاه می کرد.





" تو همونی که توی موج بلا، واسه تو دستامو قایق می کنم

اگه موجا تو رو از من بگیرن، قطره قطره آب می شم دق می کنم

وای که دلم طاقت دوریتو هیچ نداره، بغض نبودن تو اشکامو درمیاره

ای که بی تو این کویر، خواب بارون می بینه

وقتی نیستی غم دنیا توی قلبم می شینه

ای که بی تو واسه من، همه دنیا قفسه

مرثیه س نبودن تو التهاب نفسه..."





نفس خندید.

- فعلن که اومدم شمال، پیشتم!

راهی لبخند زد.

- برای وقتیه که شمال نیستی... ببینم؟! اصلن تو چطور دلت میاد اینهمه شوهرتو به امون خدا بذاری؟!

لبخند ِنفس رفت.

چشم باز کرد و خیره به موزاییک زمزمه کرد " تو منو به امون خدا گذاشتی و رفتی..."

آرتین هنوز داشت می خواند.





"توی بهت غم و تنهایی من، به سرم دست نوازش کشیدی

ولی با رفتنت ای هستی من، هستی منو به آتیش کشیدی"





دوباره دلش آپارتمانش را می خواست و تنها شدن با راهی را.

تا به محض خوابیدن پناه، مثل هر شب، دو لیوان چای درست کند و گوشه ی کاناپه بنشیند.

به تاریکی خیره شود و با راهی صحبت کند.

به ویولن و گیتارش دست بکشد و بخواهد برایش بخواند...

به بالکن برود و ستاره ی راهی را پیدا کند.

فیلمهای عروسی و ماه عسل و سفرها را بگذارد.

آنهمه فیلمی که از خواندن و نواختن راهی گرفته بود و آن زمان، نه راهی اعتراض کرده بود، نه خودش فهمیده بود چرا همه را ضبط می کند...

جلوی قاب عکسشان بایستد و انقدر به خنده ی راهی خیره شود تا در تاریکی هم صورتش را ببیند...

romangram.com | @romangram_com