#همسفر_گریز_پارت_348
آرتین آرام گفت: شاید...
مدتی با چشم میان ستاره ها گشت.
- شایدم روی اون که پررنگه...
لحظه ای به ستاره ای که نشان داد، نگاه کرد.
دستش را کنار پیشانی اش گذاشت و بلند گفت: سلام بابایی... دلم برات تنگ شده...
مکث کرد و آرام گفت: صداشم نمیشه شنید؟!
آرتین بی صدا اشک می ریخت.
- نه شازده... اما روی همون ستاره س که نشون دادی... حتمن روی همونه... داره نگاهت می کنه.
پناه لبخند زد و با دست، ب*و*سه ای به طرف ستاره فرستاد.
آرتین گفت: بریم تو... هوا سرده عزیزم.
پناه پایین رفت و کنار نفس نشست.
- مامان؟... تو هم بیا ستاره ی بابا رو ببین...
نفس چشمهایش را خشک کرد؛ به آرتین نگاه کرد و بلند شد.
به جایی که پناه نشان می داد خیره ماند و دوباره کت را بویید.
سرش را که گرداند، آرتین گفت: بریم؟
آرام گفت: می خوام بمونم...راحتم.
آرتین مردد گفت: بقیه منتظرن.
دوباره آرام گفت: خونه ی من اینجاست.
آرتین هم آرام گفت: درسته... اما چند روز دیگه هم اونجا باش... حداقل تا مراسم چهلم.
نفس ساکت ماند.
آرتین بلند شد.
- خواهش می کنم... فکر کنم بابت جواب بعضی سوالا، حالا راحت تر باشی...
پناه گفت: باید پیتزا هم بگیریم.
آرتین سر پناه را به خودش فشرد و به نفس گفت: شازده کوچولوی من می خواد امشب همه رو پیتزا مهمون کنه.
نفس ساکت به اتاق رفت.
پناه آرام گفت: دسته گل مامانی توی ماشین مونده.
آرتین کاپشن پناه را برداشت.
- الان که رفتیم پایین، بهش میدی عزیزم.
***
روی اولین پله نشست.
ژاکت مشکی را به خودش پیچید و سرش را به نرده تکیه داد.
صدای گیتار آرتین می آمد. شاید هم نوید.
اما آرتین که خواند، صدایش را نمی شنید. چشمهایش را بست.
راهی نزدیکش نشسته بود و می زد و می خواند.
romangram.com | @romangram_com