#همسفر_گریز_پارت_347


- نمی دونم... هر کس باید خودش بره و ببینه چی هست.

پناه اخم کرد.

- چطوری برم؟! از توی صحرا؟ مثل شازده کوچولو...





آرتین زیر چشمی به نفس نگاه کرد.

- نه عزیزم... همه، یه روز برمی گردن به ستاره شون... خدا، هر وقت بخواد، آدما رو می بره می ذاره روی اخترکشون... اونجا، توی آسمون، مثل شازده کوچولو که می خندید، همه می خندن... برای همینه که شبا، ستاره ها چشمک می زنن... چون آدمهایی که روی ستاره شون هستن، دارن می خندن... بابایی هم... مثل شازده کوچولو... رفته به ستاره ش...

پناه لحظه ای فکر کرد.

- چطوری؟!

آرتین بغضش را پس زد.

- از کنار دریا... اونجا که با مامانی رفته بودین پیشش... خدا بردش به ستاره ش.

نگاه پناه مردد شد.

- اونم مثل شازده کوچولو دیگه بر نمی گرده؟!

آرتین لبهایش را به هم فشرد و سر تکان داد که "نه".

نفس صورتش را با دست پوشاند.

پناه بغض کرد.

- نمیشه ما هم بریم به ستاره ش؟!

آرتین شانه ی پناه را گرفت.

- نه عزیزم... خدا هر وقت بخواد ما رو هم می بره توی آسمون... اونوقت می تونیم دوباره بابا رو ببینیم. اما تا اون وقت نمیشه بریم.

پناه اخم کرد.

- من دلم برای بابا تنگ میشه.

چشمهای آرتین خیس شد.

- همه مون دلمون تنگ میشه... مثل خلبان که دلش برای شازده کوچولو تنگ میشد... اما یادته شازده کوچولو گفت چطور وقتی دلت تنگ شد، آروم بشی؟

پناه جواب نداد. چانه اش می لرزید.

آرتین از پنجره به آسمان نگاه کرد.

ایستاد و پناه را ب*غ*ل کرد.

پشت پنجره رفت و گفت: به آسمون نگاه کن؟... بابا روی یکی از اون ستاره هاست.

پناه چشمهایش را جمع کرد.

- کدومشون؟!

آرتین آرام گفت: از اینجا که نمی تونیم بفهمیم؟... اما هر بار که دلت برای بابا تنگ شد، به ستاره ها نگاه کن. بابا هم داره از اون بالا به تو و مامانی نگاه می کنه و می خنده... درسته که ما نمی تونیم درست بفهمیم بابا روی کدوم ستاره س اما اون راحت می تونه ما رو ببینه...

پناه خیره به ستاره ها گفت: صدامونم می شنوه؟!

آرتین گفت: آره عزیزم.

پناه دست برد در بالکن را باز کرد.

- شایدم روی ماه باشه.

romangram.com | @romangram_com