#همسفر_گریز_پارت_346
- پس بابا چی؟!
آرتین دوباره لبخند زد.
- کتابتو بیار تا بگم.
پناه مردد به اتاقش رفت.
نفس نالید: گول نمی خوره... حالا که گفتی میگی، تا نفهمه دست بردار نیست.
آرتین رو به رویش نشست.
- نمی خوام گولش بزنم.... خیلی بیشتر از اونی که فکر می کنیم باهوشه.
ملتمس نگاهش کرد.
- چی میخوای بگی؟!
پناه کتاب را به طرف آرتین گرفت.
- بفرمایید!... حالا بگو.
نفس فکر کرد " کاش خودم داستان پیله و پروانه رو براش می گفتم... کاش می فهمید پروانه شدن یعنی چی."
آرتین به جلد کتاب نگاه کرد. پناه کنارش نشست.
آرتین گفت: بلدی تعریف کنی؟
پناه سر تکان داد.
- بلدم تعریف کنم اما بلد نیستم بخونم.
آرتین تکیه داد و گفت: شازده کوچولو وقتی همه ی سیاره ها رو گشت و همه چیزو دید، بالاخره کجا رفت؟
پناه با همه ی حواس گفت: دلش برای گلش تنگ شده بود... برای اخترکش... دوباره برگشت همونجا...
آرتین مثل همیشه، سعی داشت به پناه نزدیک باشد.
- بعد که رفت، خلبان چیکار کرد؟
پناه گفت: دلش برای شازده کوچولو تنگ شد... ناراحت بود...
آرتین سر تکان داد.
- می دونی شازده کوچولو چرا خلبانو گذاشت و رفت؟
پناه گفت: به خاطر گلش... چون خونه ش اونجا توی آسمون بود. توی اخترکش...
آرتین لبخند زد.
- می دونستی همه ی آدما توی آسمون یه ستاره دارن؟ یه اخترک، مثل مال شازده کوچولو؟
پناه تعجب کرد.
- همه؟! یعنی من و تو هم داریم؟!
آرتین سر تکان داد که " آره".
پناه همانطور کنجکاو گفت: توی ستاره ی ما هم گل و آتشفشان هست؟!
آرتین چانه اش را بالا برد.
- نه... خب... هر کس، هر چی دوست داره تویی اخترکش داره... یکی گل، یکی عروسک، یکی درخت،...
پناه گفت: توی اخترک من چی هست؟!
آرتین به موهای پناه دست کشید.
romangram.com | @romangram_com