#همسفر_گریز_پارت_345


پناه همانطور گفت: چرا مثل همیشه نمیاد؟

آرتین شانه های پناه را گرفت.

- نمی تونه عزیزم.

پناه با اخم بیشتر گفت: دروغ میگی...من می دونم... بابا مرده.





* آهنگ وداع، مانی رهنما





ابروهای آرتین بالا رفت.

- کی این حرفو زده؟!

پناه از میان دستهای آرتین عقب رفت.

- هیشکی... خودم می دونم... دروغ می گین رفته سفر... بابا مرده... برای همین مامان خاتون عکس بابامو گذاشته اونجا... شمع گذاشته... گل گذاشته...

نفس داشت خفه می شد.

می خواست بغضش در اتاق بترکد ولی بی رمق تر از آن بود که بلند شود.

صورتش را به کت راهی فشرد و به هق هق افتاد.

آرتین دوباره دست دراز کرد و پناه را پیش کشید.

پناه با اخم و بغض به نفس نگاه می کرد.

آرتین آرام پرسید: تو می دونی مردن یعنی چی؟!

پناه سر تکان داد که "آره" و گفت: عین توی تلویزیون که همه گریه می کردن و مثل عکس بابام همش شمع روشن بود... تو دروغ می گی...

آرتین به نرمی گفت: من تا حالا بهت دروغ گفتم؟!

پناه ابروهای گره خورده اش را بالا انداخت.

آرتین همانطور گفت: پس چرا فکر می کنی دروغ می گم؟!

پناه مردد به نفس نگاه کرد و خیره به چشمهای آرتین گفت: پس چرا بابام نمیاد اینهمه روز؟

آرتین لبخند آرامی زد.

- قشنگ برات میگم... اما اول برو مامانو ب*و*س کن گریه نکنه، بعد...

نفس با سوال به آرتین نگاه کرد.

پناه به زحمت نفس را ب*غ*ل کرد و ب*و*سید.

- گریه نکن مامانی...

سر تکان داد.

- باشه عزیزم...

آرتین پشت پنجره رفت و به تاریکی آسمان نگاه کرد. پناه انگار منتظر واقعه ی مهمی باشد، گوشه ی کاناپه، راست نشست و به آرتین خیره شد.

آرتین نگاهی گذرا به نفس کرد و دستها را به جیب برد و گفت: کتاب شازده کوچولوت کجاس؟

پناه چانه اش را بالا برد.

romangram.com | @romangram_com