#همسفر_گریز_پارت_344


احساس رخوت و سستی می کرد. همانطور که کت را ب*غ*ل کرده بود، بلند شد.

به چشمهایش دست کشید و به زحمت تا پشت در رفت.

از چشمی با تعجب و اخم به آرتین و پناه نگاه کرد. خواست به آنها هم مثل تلفنی که از پریز کشیده بود، توجه نکند و چند ساعت را با راهی اش در سکوت خلوت کند.

انقدر لباسها و بالشش را بو بکشد تا اشکش تمام شود و آرام بگیرد.

انقدر بلند و راحت، بدون ترس از شنیده شدن حرف بزند تا خالی شود... اما نگاه منتظر پناه به در، دلش را نرم کرد.

در را باز کرد.

همزمان، پناه با ذوق وارد شد.

- سلام مامانی... بالاخره اومدیم خونه مون...

با دست آزادش سر پناه را ب*غ*ل کرد.

- آره مامان...

آرتین به چشمهای متورم نفس و کتی که به سینه اش چسبانده بود نگاه کرد و در را بست.

پناه همه جا سرک کشید و به اتاق خودش دوید.

آرتین با تاثر به اطراف نگاه کرد. عکس سیاه سفید دو نفره را که روی دیوار دید، چشمهایش پر شد.

لبهایش را به هم فشرد و خیره به نگاه خندان راهی، سر تکان داد.

نفس روی نزدیکترین مبل نشست و همانطور که کت را نوازش می کرد، بو کشید.

آرتین برگشت.

- برای چی تنها اومدی؟

آرام گفت: دلم داشت می ترکید... چرا پناهو آوردی؟

آرتین هم آرام گفت: خاله شکوفه زنگ زد گفت نیستی. نگران شده بود. نوید می خواست بره بهشت زهرا دنبالت... اومدم ببینم اگر اینجا نیستی، بگم بره. من با پناه نمی تونستم برم. ماشینتو که توی پارکینگ دیدم، خیالم راحت شد، بهش خبر دادم.

کت را به خودش فشرد.

- اونجا چرا؟... راهی اینجاس...

پناه نزدیکشان شد.

- مامان؟ چرا همه چیزو به هم ریختی؟!

نفس نگاهش کرد.

پناه جلوتر رفت.

- چرا لباس بابا رو ب*غ*ل کردی؟!

آرتین نشست.

پناه را میان دستهایش گرفت و با محبت گفت: مامانم مثل تو دلش برای بابا تنگ میشه.

پناه با دلسوزی به نفس نگاه کرد.

- خب اگه بابا نمیاد، ما بریم پیشش.

نفس از "نمیشه" و " تلفن خرابه" و "بابا کار داره" خسته شده بود.

آرتین گفت: نمیشه عزیزم.

پناه با اخم به هر دو نگاه کرد و مشکوک گفت: بابا کجاس؟!

آرتین ملایم گفت: رفته سفر عزیزم.

romangram.com | @romangram_com