#همسفر_گریز_پارت_342
پناه بعد از دو سه ساعت گردش و خرید ِ یک ماشین کنترلی بزرگ، بهانه گیری را کاملن فراموش کرده بود.
آرتین حین صحبت و خنده با پناه، همه ی حواسش به نفس بود و شکننده تر شدنش در یک ماه گذشته.
و حالا، هر روز پناه با سوال درباره ی نبودن راهی و دلتنگی، نفس را ضعیف تر و بیتاب تر می کرد.
چند روز بود به چطور حرف زدن با پناه فکر می کرد.
پناه انگشتهای آرتین را فشرد.
- آرتین؟... مامان نفس که نمیاد بیرون؟ پیتزا بگیریم ببریم براش؟
آرتین لبخند زد.
- برای همه می گیریم می بریم خونه... برای مامان نفس هم گل می گیریم که خوشحال بشه. خوبه؟
چشمهای پناه برق زد و عقب ماشین نشست.
در گلفروشی، منتظر آماده شدن دسته گل بودند که موبایلش زنگ زد. شکوفه بود.
- آرتین جان؟ اومدیم خونه، اما نفس و پناه نیستن... نفس که بیرون نمی ره؟
مردد گفت: دو سه ساعت پیش با پناه اومدیم بیرون اما نفس خونه بود... شاید با رها رفته پیش پدرجان.
شکوفه نگران گفت: نیست... رها همین الان رسید. اونجا بوده. نفس اونجا نرفته.
با اینکه می دانست احتمالش کم است، گفت: شاید رفته خونه ی آرمن پیش لوسینه و مالی.
شکوفه مکث کرد.
- الان زنگ می زنم میپرسم... آرتین؟... نکنه رفته بهشت زهرا؟!
آرتین هم مکث کرد و سعی کرد نگرانی اش را پنهان کند.
- فکر نمی کنم... شما به لوسینه زنگ بزنین... نوید کجاست؟
شکوفه گفت: رها بهش زنگ زد. داره میاد.
آرتین با دو انگشت، گوشه های چشمش را فشرد.
- باشه من الان بهش زنگ می زنم.
پناه دستش را گرفت.
- گلمون...
آرتین دسته گل را گرفت و با دلهره پناه را روی صندلی نشاند.
نوید زنگ زد.
- فقط دوجا می تونه رفته باشه. یا بهشت زهرا یا خونه ی خودش... فکر کنم هوایی شده رفته بهشت زهرا...من دارم میرم اون طرفی.
آرتین از آینه به پناه که سرگرم جعبه ی بزرگ ماشین جدیدش بود نگاه کرد.
- من نزدیک آپارتمانشم... می رم ببینم. اگر بود که هیچ، اگرنه بهت خبر میدم بری اونجا.
***
صدای موسیقی، به جای آرام کردن، به بیتابی اش دامن می زد اما با هق هق آزادانه و از ته ِ دلش، می خواست کمی سبک شود.
" وداع ِ آخرم با تو
وداعم با نفسهامه
ببین نزدیکه ویرون شم
رفیقم قلب ِ تنهامه
romangram.com | @romangram_com