#همسفر_گریز_پارت_341
- هِی گفت شماره ی بابا رو بگیر باهاش حرف بزنم...
آرتین لیوان را جلوی لبهایش گرفت.
- بخور... آروم باش...
- براش شماره گرفتم. همینکه فهمید خاموشه، داد زد و به گریه افتاد... انقدر گریه کرد تا خوابش برد...
صدای گریه اش بلند شد.
رها سریع در اتاق را بست.
نفس صورتش را با دو دست پوشاند.
- کاش من و پناهم با راهی رفته بودیم. همه با هم می مردیم...
آرتین عصبی دستهایش را از جلوی صورتش کنار زد و با اخم و حرص گفت: دیگه حق نداری اینطور حرف بزنی... فهمیدی؟
بی توجه به لحن تهدیدآمیز آرتین، میان گریه گفت: نه من تحمل می کنم نه این بچه...وقتی بفهمه دیگه باباش بر نمی گرده.
آرتین با اخم، فکهایش را به هم فشرد.
رها ب*غ*لش کرد.
- نفس... نبودن ِراهی به اندازه ی کافی همه مونو داغون کرده... چطور دلت میاد این آرزو رو بکنی؟ اگه خدای نکرده بلایی سر تو و پناه بیاد، مامانت، مامان من، پدرجان، بابام... همه از پا درمیان...
نالید: هربار سراغ راهی رو می گیره، از زنده موندنم سیر می شم...
آرتین بلند شد.
چند قدم راه رفت. نقاشی نیمه تمام را برداشت و با آه تماشا کرد.
رها آرام گفت: خودش کم کم به شرایط جدید عادت می کنه.
آرتین با اخم، بدون اینکه سربلند کند گفت: یه کم بگذره، یواش یواش باهاش صحبت می کنیم... باید به زبون خودش باهاش حرف زد... طوری که ضربه نخوره.
نقاشی را با مکث روی میز گذاشت و آرامتر گفت: بیدار که شد، زنگ بزن بیام ببرمش بیرون، حال و هواش عوض شه.
رها بلند شد.
- ممنون... ببخشید تو رو هم نگران كردم.
آرتین سر تکان داد و رفت.
رها گفت: مامان اینا کجان؟
جواب داد: نمی دونم... نفهمیدم کجا رفتن...
و کوسن را ب*غ*ل کرد.
رها پرسید: ناهار خوردی؟
سر تکان داد که "نه".
- پناه چی؟ خورده؟
- آره... بهش دادم.
رها به آشپزخانه رفت.
- غذا رو آماده می کنم با هم بخوریم.
***
romangram.com | @romangram_com