#همسفر_گریز_پارت_340
دست به چشمهایش کشید. لحظه ای فکر کرد و شماره گرفت.
پناه گوشی را قاپید و به گوشش چسباند.
"دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد."
ناامید گوشی را روی میز گذاشت و به نقاشی نگاه کرد.
مداد شمعی را برداشت و به طرف دیوار پرت کرد. نفس به چانه ی کوچکش که می لرزید نگاه کرد و دستهایش را باز کرد.
- بیا ب*غ*ل خودم قربونت برم.
پناه با بغض داد زد.
- من بابامو می خوام... چرا نمیاد پیشمون؟
بغض نفس زودتر ترکید. بلند شد و پناه را ب*غ*ل کرد.
پناه به هق هق افتاد.
- دلم... برای... بابایی... تنگ شده...
گریه ی نفس را كه دید، شدیدتر و بلندتر هق هق کرد.
همانطور بلندش کرد و روی مبل نشست.
پناه میان دستها و سینه ی نفس جمع شد و بغض چند روزه اش را بیرون ریخت.
***
چند ضربه به در خورد.
نفس، آرام دست روی گوش پناه گذاشت.
چند لحظه بعد، صدای تلفن بلند شد.
از ترس بیدار شدن پناه و گریه و بهانه گیری دوباره اش تکان نخورد.
کلید که در قفل ِدر چرخید، سر گرداند.
رها و آرتین با صورتهای مضطرب وارد شدند.
رها آرام گفت: چرا درو باز نمی کردی؟!
زمزمه کرد: تازه خوابش برده... ترسیدم دوباره بیدار بشه.
رها کنارشان نشست.
- چرا ب*غ*لش کردی؟
آرتین نگران به صورتهایشان نگاه کرد و جلو رفت.
پناه را آرام ب*غ*ل کرد. رد اشک را که روی صورت بچه دید، دلش آتش گرفت.
او را به اتاق برد و زیر پتو خواباند. دستی به صورت معصومش کشید و بیرون رفت.
نفس بی صدا گریه می کرد.
طرف دیگرش نشست.
- بچه چرا گریه می کرد؟
نفس دستمال را به چشمهایش کشید.
- داشت نقاشی می کشید، گفت دلم برای بابا تنگ شده...
دستش را جلوی دهانش گرفت تا صدای گریه اش بلند نشود. رها هم گریه اش گرفت. رفت لیوانی آب آورد.
romangram.com | @romangram_com