#همسفر_گریز_پارت_339
و کنارش نشست. به صورت پناه خیره شد که وقت نقاشی کردن، انقدر غرق ل*ذ*ت می شد که یاد راهی می افتاد وقتهایی که نقشه می کشید.
پناه سقف مثلثی خانه را آبی کرد.
- مامانی؟
گفت "جانم"
- دلم برای خونه مون تنگ شده... چرا نمی ریم خونه ی خودمون؟
دل ِنفس هم تنگ شده بود. برای آپارتمانی که هر گوشه اش پر از یاد راهی بود. برای آشپزخانه، اتاقها، بالکن... اما می ترسید.
می ترسید نتواند جای خالی راهی را تاب بیاورد.
پناه دست از نقاشی کشید.
- مامان؟ بریم خونه ی خودمون؟
نفس به سر پناه دست کشید.
- می ریم عزیزم... رنگ کن!... مگه دوست نداشتی اینجا پیش بقیه باشی؟!
پناه دوباره سرگرم شد.
- چرا... اما یه روز بریم خونمون، یه روز بیایم اینجا.
نگاه نفس از صورت پناه روی کاغذ سر خورد.
داشت با مداد شمعی قهوه ای برای پسر بچه ای که میان پدر و مادرش ایستاده بود، مو می کشید.
به صورتهای خندانشان نگاه کرد و فکر کرد " دیگه پناه نه خنده ی راهی رو می بینه و نه خنده ی منو...چه راحت راهی رفت و همه ی خوشی ها رو با خودش برد..."
- مامان؟
بی حواس گفت " جان"
پناه داشت خورشید را زرد می کرد.
- بابا کِی میاد؟
دوباره با سوال تکراری پناه بغض کرد و دوباره جوابی پیدا نکرد.
پناه با اخم دست از رنگ کردن کشید.
- خب دلم برای بابام تنگ شده... چرا نمیاد پس؟
نفس مثل همیشه لال شده بود.
" تا کِی باید این سوالو بپرسه و من جواب ندم؟"
ابروهای پناه بیشتر در هم رفت. بلند شد و رفت تلفن را آورد.
- بیا... شماره ی بابا رو بگیر.
گوشی را گرفت.
" کاش میشد حداقل صداشو شنید."
بغضش ترکید.
پناه جدی گفت: موبایلشو بگیر! تا حالا درست شده دیگه.
اشکهای نفس را که دید، با دلسوزی گفت: مامانی! تو هم دلت برای بابا تنگ شده؟... شماره شو بگیر، دوتایی حرف بزنیم باهاش... حالت خوب میشه.
سر ِپناه را ب*غ*ل کرد.
پناه با التماس گفت: تو رو خدا شماره ی بابا رو بگیر...
romangram.com | @romangram_com