#همسفر_گریز_پارت_338


آرتین گفت: ما راحتیم... اگر تو راحت نیستی، ما می ریم توی اتاق.

شکوفه گفت: با شما راحت نباشه؟... ناسلامتی نصف عمرش اینجا و با شما بوده... بخواب مامان.

کلاریس پتو را روی نفس کشید.

آرتین یاد روزی افتاد که نفس را به خانه اش رسانده بود و نفس، بد حال، روی کاناپه اش خوابیده بود... یاد احساس دوگانه اش، وقتی کلاریس با شوق خبر داده بود نفس حامله شده؛ دست و پا زدنش میان حسرت و حسادت و شادی.

شادی ِتصور اینکه نوزادی را ب*غ*ل کند و بو بکشد که از گوشت و خون نفس باشد.

و حسرت و حسادت از اینکه می توانست پدر این بچه خودش باشد ولی راهی بود...

یاد نگاههای گریزان ِنفس افتاد و شکم برآمده اش که به نظرش شگفت انگیز رسیده بود...

یاد درد وحشتناکش بعد از سال تحویل و بعد به دنیا آمدن پناه...

و انگار از آن وقت، همه چیز عوض شد؛ دردی که با دیدن نفس، وجودش را هربار پر می کرد.

چشمهای فراری نفس؛ حسرت بی پایانی که هر لحظه همراهش بود...

همه با دیدن پناه عوض شد.

از لحظه ی اول که بچه را دید،احساس مالکیت عجیبی نسبت به او کرد. انگار پناه وسیله ای شد که دریچه ی قلب آرتین را برای بیرون ریختن عشق باز کند.

حس کرده بود حالا می تواند به پاره ی وجود نفس عشق بدهد و ترس و سرزنش و عذاب و حسرت نداشته باشد.

نمی دانست چرا؟ اما بوی پناه، او را یاد بوی موهای نفس می انداخت وقتی یکبار با همه ی وجود، او را بوییده بود...

و چشمهایش؛ اگرچه چشمهای راهی بود، اما نی نی ِنگاهش، درست مثل نفس می مانست...

پناه داشت به موهای نفس دست می کشید تا بخوابد.

می دانست روزهای سختی در انتظار نفس و پناه است. شاید هیچ کس به اندازه ی آرتین نمی دانست مرگ راهی، چه فاجعه ای برای نفس بوده؛ چرا که پناه در تعریفهای کودکانه اش برای آرتین، انقدر از عشق راهی گفته بود و در حرکاتش انقدر مثل راهی عاشقانه با مادرش برخورد می کرد که حالا، رفتن راهی، برای نفس درست مثل بردن یک ماهی از اقیانوس به تنُگی کوچک بود.

اقیانوس عشقی که راهی بود و تُنگ کوچک محبت اطرافیان که می خواستند دور نفس را شلوغ کنند.

به گریه ی بی صدای نفس نگاه کرد و در دل گفت " خدایا...کاش منو به جای راهی می بردی..."

***

سکوتهای طولانی نفس، پناه را آزار می داد و بقیه را نگرانتر می کرد.

مخصوصن وقتی شکوفه، شبها صدای آرام ِنفس را می شنید که با راهی صحبت می کند، گریه می کند، حتا آوازی را زمزمه می کند...

دو هفته بود در خانه ی شکوفه بودند.

چند بار خاتون و رها و پدرجان آمده بودند و یکبار هم شکوفه و کلاریس، نفس و پناه را آنجا برده بودند.

دفعه ی آخر، خاتون با اصرار از رها خواست بماند شاید به بهتر شدن روحیه ی نفس کمک کند ولی نفس، بی صدا، از وقتی پناه می رفت، هزار بار عصبی و نا آرام پشت پنجره می ایستاد و با وحشت به در ِحیاط خیره می شد. گاهی از شدت دلشوره اشکش درمی آمد و گاهی لباس می پوشید تا به مهد برود ولی به حیاط که می رسید، با ترس می ایستاد و به پشت در فکر می کرد.

به آدمهای غریبه و زندگی همیشگی که در خیابانها جریان داشت. احساس می کرد مثل گنجشکی بی لانه شده که باید مراقب جوجه اش باشد. گنجشکی بی پناه، سرمازده و غریب...

از همه می ترسید. با هر صدا و حرکتی از جا می پرید و گیج به جای خالی راهی نگاه می کرد که دیگر نبود تا با حضورش، با نگاهش، لبخندش و صدایش، نفس را غرق امنیت و آرامش کند. نبود تا این گنجشک باران خورده، کنارش جمع شود و بی نگرانی، مراقب جوجه اش باشد.

***

پناه از کیفش جعبه ی مداد شمعی ها را بیرون آورد.

- مربی گفته نقاشی هامونو رنگ کنیم، فردا ببریم تا به کلاس بزنه...

بی حواس گفت: اوهوم... آفرین.

پناه کاغذ و وسایلش را روی میز گذاشت.

- مامانی... تو هم بیا پیشم...

نفس آرام گفت " چشم"

romangram.com | @romangram_com