#همسفر_گریز_پارت_337


- من همیشه که بابام میره شمال، مواظب مامانم میشم... بابام گفته اگه باشه یا نباشه، باید مواظب مامان نفس باشیم... آخه مامان نفس دختره. دخترا حساسن؛ مثل مالی. همش باید مواظبشون بود... بابام مثل مالی ب*غ*لش می کنه از تخت می بره روی صندلی می ذاره.

نوید بلند شد؛ به موهایش چنگ زد و دوباره زمزمه کرد " ای وای..."

کنار پنجره ایستاد.

پناه فکر کرد ناراحتیشان به خاطر مریضی نفس باشد.

کلاریس گفت: بچه ها... چایتون سرد میشه؛ بیاین.

پناه گفت: به بابام تلفن بزنیم؟

آرتین به کلاریس نگاه کرد که کنار در ایستاد.

پناه گفت: اون موقع که به بابا گفتم مامانی حالش بد بود، گفت شب میام. اگه بهش بگم دل مامان نفس درد می کنه، زود میاد پیشمون... بابایی زود حال مامانو خوب می کنه...

آرتیم م*س*تاصل نگاهش کرد.

- مامان آمپول زده، دلش خوب میشه... بابایی کار داره عزیزم.

پناه با اصرار گفت: مامان نفس اگه بابا رو ببینه زود خوب میشه... من می دونم... تلفن بزنیم؟!

نوید خیره به حیاط گفت: پناه جان... هوای شمال بده. تلفن بابا قطع شده.

کلاریس دست کشید به سر پناه و به ارمنی گفت: عزیزجان؟ نمی خوای مداد رنگی ها تو نشون مامانت بدی؟

پناه لبخند زد.

- مداد شمعی مامان کلاریس! این که مداد رنگی نیست!

جعبه را برداشت و بیرون رفت.

کلاریس آرام گفت: بیاین دورشو شلوغ کنین. میگه می خوام برم بالا توی اتاقم.

نفس فنجان را به لبش چسبانده بود و چشمش به حرکت دستهای پناه بود.

آرتین که رو به رویش نشست، کمی از چای چشید و آرام گفت: دستت درد نکنه.

آرتین گفت: برای چی؟

نفس به جعبه اشاره کرد.

- اینا...

نوید گفت: مداد شمعی که داشتی؟

پناه سرگرم جابه جا کردن مداد شمعی ها گفت: دوازده تایی داشتم... این بیست و چهارتائه... خیلی هم قشنگتره.

آرتین لبخند آرامی زد.

- می خواد برام نقاشی بکشه بزنم به اتاقم.

نفس بی توجه به تعریفهای کلاریس و شکوفه، فنجان چای را روی میز گذاشت و بلند شد. کلاریس گفت: کار داری عزیزم؟

نفس انگشتهایش را به موهای پناه کشید.

- میرم بالا... می خوام دراز بکشم...

کلاریس کوسن ها را جا به جا کرد.

- همینجا دراز بکش... بیا.

نفس به کاناپه نگاه کرد و بی حال گفت: شما راحت باشید...

کلاریس لبخند زد و نفس را نشاند.

- اگه همینجا باشی ما راحت تریم... چند روزه نبودی. بذار ببینیمت... بخواب، الان برات پتو میارم.

romangram.com | @romangram_com