#همسفر_گریز_پارت_336


نوید لبخند زد.

- چطور تو دوست داری پیش مامانت باشی؟ عمه رها هم دوست داره بره پیش مامانش دیگه؟

پناه گفت: من کوچیکم... عمه رها که عروس شده باید پیش تو باشه.

همانطور پایین رفت و کنار نفس نشست که به زانوهای گل آلودش خیره بود.

دست نفس را گرفت و با دلسوزی و محبت گفت: دستت درد می کنه؟

نفس ماتم زده و گیج نگاهش کرد. پناه آرام به کبودی روی دستش انگشت کشید.

- چرا دستت زخم شده؟!

کلاریس همانطور که شال نفس را از سرش بر می داشت، گفت: سیره لیس، جای آمپول و سرمه؛ خوب میشه.

نفس بدون حرف، پناه را به خودش فشرد.

نوید گفت: شازده امروز رفتی مهد؟ خوب بود؟

پناه چسبیده به سینه ی نفس، نگاهش را گرداند.

- آره...

کلاریس گفت: چای می خورین یا قهوه؟

نفس سر تکان داد که "هیچی".

نوید آرام گفت: هر کدوم آماده س خاله...

به آرتین نگاه کرد که به در اتاقش تکیه داده بود و به نفس و پناه که ساکت همدیگر را ب*غ*ل کرده بودند و بی پناهی و بی تکیه گاهی از پشت چشمهای بسته شان هم فریاد می زد.

شکوفه که با لباسها آمد، کلاریس هم سینی چای را روی میز گذاشت.

نوید به اتاق آرتین رفت.

با کف دست، پیشانی اش را فشرد.

آرتین از روی میز، قرصی برداشت و بدون آب خورد. گوشه ی تخت نشست و زمزمه کرد " کاش می شد زمانو به عقب برد..."

نوید هم نشست.

- کاش می شد زمانو سریعتر جلو برد... چند ماه جلو برد... تازه یه هفته شده... اینهمه درد و مصیبت و غصه، تازه یه هفته شده... حتا از مرگ پدرم هم برام سخت تر بود...

پناه وارد اتاق شد.

کنجکاو به هر دو نگاه کرد.

- شما خوشحال نیستین مامانم اومده؟!

نوید سعی کرد صورتش را خوشحال نشان دهد.

- چرا دایی... معلومه که خوشحالیم.

پناه انگار از نوید مطمئن شد و به آرتین نگاه کرد.

آرتین لبخند مهربانی زد و دو دستش را باز کرد.

پناه سرحال میان دستهایش رفت.

- مامان داره لباسشو عوض می کنه... می خوام همش پیشش باشم تا بابایی بیاد.

نوید کلافه زمزمه کرد: ای وای...

آرتین پلکهایش را به هم فشرد و همانطور که موهای پناه را بو می کشید، آرام گفت: آفرین عزیزم... باید خیلی مواظب مامانی باشیم...

پناه حق به جانب به آرتین نگاه کرد.

romangram.com | @romangram_com