#همسفر_گریز_پارت_335
- آروم باش دخترم... پناه اینطور ببیندت ناراحت میشه.
نفس دوباره سر تکان داد و جلوتر از شکوفه و نوید بیرون رفت.
رها با بغض گفت: نگران نفسم... طوریش نشه؟!
خاتون دستش را روی سرش گذاشت و ناله کرد: ورد زبون بچه م نفس بود... حالا دیگه کی جای راهی منو براش می گیره؟
***
از حیاط پناه را صدا زد.
کلاریس به راهرو آمد.
- بارِو عزیزجان... خوش اومدی...
نگرانی را که در نگاه نفس دید، آرام اخم کرد.
- بارِو... پناه اینجاس؟
کلاریس در را باز کرد.
- آره... پیش آرتینه... پناه؟... پناه جان... بیا مامان اومده.
پناه مداد شمعی ها را رها کرد و از اتاق بیرون دوید.
نفس، آسوده روی پا نشست و پناه را ب*غ*ل کرد.
پناه خوشحال از گردن نفس آویخت.
- دیگه نمیری مامانی؟!
گونه اش را به موهای نرم پناه کشید.
- نه عزیزم.
پناه صورتش را عقب برد.
- دیگه خوب شدی مامان جون؟
کلاریس زودتر از نفس گفت: خوب ِ خوب نشده عزیزدلم. باید استراحت کنه تا بهتر از این بشه... حالا بذار مامان روی مبل بشینه، خسته نشه.
آرتین کنار در اتاقش ایستاده بود و به هر دو لبخند آرامی می زد.
نفس که ایستاد، به لباسهایش نگاه کرد. لبخندش رفت و با اخمی آرام به نوید و شکوفه نگاه کرد.
نوید با تاسف سر تکان داد.
کلاریس نفس را نشاند و شکوفه گفت: بشین مامان، برم برات لباس تمیز بیارم.
نوید پناه را بلند کرد.
- پناه خان چطوره؟!
پناه خندید.
- خوبم... دایی؟ من و مامانم می خوایم پیش شما بمونیم... عمه رها کجاس؟
نوید نشست.
- خونه ی مامان خاتون؛ رفته پیش اونا.
پناه گفت: چرا نمیاد اینجا؟
romangram.com | @romangram_com