#همسفر_گریز_پارت_334
پدرجان زمزمه کرد:
"ای نور دل و دیده و جانم چونی
وی آرزوی هر دو جهانم چونی
من بی لب لعل تو چنانم که مپرس
تو بی رخ زرد من ندانم چونی"
رها با گریه به آشپزخانه رفت.
نفس بلند شد و کنار قاب عکس راهی ایستاد و زمزمه کرد " چنانم که مپرس..."
اشکش چکید.
مثل عکس راهی، گردنش را خم کرد و آرام لبخند زد.
- تو پروانه شدی و من شمع... تو آزاد... من... تا کِی بسوزم راهی؟
رها به عکس راهی و بعد، نگاه خیس و مظلوم نفس نگاه کرد.
بازویش را آرام گرفت.
- بیا چای بخور نفس.
نفس بی حواس نگاهش کرد. به چشمهایش دست کشید. خم شد و صورت خندان راهی را ب*و*سید.
سردی شیشه، مثل سردی چشمهای بسته ی راهی، پشتش را لرزاند.
برای یک لحظه، همه ی ساعتهای انتظار و دلهره ی آن شب، زیر پوستش دوید.
حس آزاردهنده ای که می دانست اتفاق شومی افتاده ولی نه قلبش خیال باور داشت و نه فکرش.
همراه رها رفت و نشست. قلبش مضطرب و بیقرار شده بود.
شکوفه، نگران از سفیدی ِ صورت نفس، پرسشگر به رها نگاه کرد.
رها با چشم، عکس را نشان داد و چای نفس را شیرین کرد.
همان دلشوره، دوباره به جان نفس افتاده بود. با وحشت، خیره به فنجانش فکر کرد " راهی که دیگه نیست؟... دیگه برای چی نگرانی؟"
شکوفه که صدایش زد، سریع سر بلند کرد و ترسیده پرسید: پناه خونه تنهاس؟
شکوفه بلند شد کنارش نشست.
- نه مامان... رفته بود مهد. آرتین رفته دنبالش... کلاریس هم هست.
نفس همانطور گفت: پس چرا من باز نگرانم؟ نکنه سر ِ پناهم بلایی اومده؟ خورده زمین، ماشین بهش زده، گم شده... می ترسم...
نگاه همه نگران شده بود. نوید بلند شد.
- نفس جان... آروم باش... بیا! الان زنگ می زنم به آرتین، خیالت راحت بشه.
نوید کوتاه با آرتین حرف زد و نرم و مطمئن گفت: رسیدن خونه... خدا رو شکر حالش هم خوبه و داره بازی می کنه.
نفس اما آرام تر نشد. با سوءظن به نوید نگاه کرد و بلند شد.
- بریم خونه...
رفت خاتون و پدرجان را ب*و*سید.
پدرجان گفت: شازده رو بیار ببینیمش...دلمون براش تنگ شده.
نفس گیج سر تکان داد و میان دستهای باز شده ی آقای سزاوار رفت.
romangram.com | @romangram_com