#همسفر_گریز_پارت_333


نفس که از ب*غ*ل پدرجان بیرون آمد، خاتون مبهوت ماند.

میان ِنفس یک هفته قبل و مرده ی متحرکی که جلویش بود، شباهتی نمی دید.

نفس انقدر گنگ و ماتزده بود که شکسته شدن آقای سزاوار و خاتون را تشخیص نمی داد. دست کشید به چشمهای متورمش و با صدایی لرزان گفت: سلام خاله...

همدیگر را ب*غ*ل کردند و بدون حرف هق هقشان بلند شد.

شکوفه شانه های هر دو را گرفت.

- براتون خوب نیست...

خاتون نفس را محکم نگه داشت.

- راهی ِ پرپرشده م کجاس ببینه چی به سر نفسش اومده؟... پروردگارا... چطور جواب این دختر و بچه ی یتیمشو میدی؟

پدرجان بازوی خاتون را گرفت؛ صدای بی رمقش و اخم همیشگی ِ میان ابروهایش جدیت و تحکم داشت.

- خاتون جان... تا فرامرز هست، شازده ی من یتیم نیست... تا ما هستیم پسر ِراهی یتیم نمیشه...

خاتون دست روی سینه اش گذاشت.

آقای سزاوار دستش را گرفت و روی مبل نشاند. از روی میز قرصش را آورد و زیر زبانش گذاشت.

رها نفس را ب*غ*ل کرد.

- ما می خواستیم بیایم پیشت. بیا بشین عزیزم.

نوید لیوانی آب برای نفس آورد.

رها به لباسهای نفس نگاه کرد و از نوید پرسید: رفتین بهشت زهرا؟

آب از گلوی نفس پایین نمی رفت.

خاتون گفت: پناهم کجاس؟

نوید گفت: مهد... از امروز آرتین بردش... یه هفته س پیش لوسینه و مالنا بوده... بهونه می گرفت.

خاتون نالید: چرا منو نبردین بهشت زهرا؟... به خدا حالم بد نمیشه... پیش بچه م سبک میشم...

نفس به میز نیم دایره ی گوشه ی سالن ماتش برد؛ به قاب عکس راهی و شمعهای روشن سیاه و گلهای سفید.

به صورت شاد راهی با نگاهی پر از شیطنت و گردنی که کمی خم کرده بود.

هرچه فکر کرد، یادش نیامد کِی این عکس را انداخته بود؟

آرام گفت: این عکسو کِی انداخته؟

صدایش را فقط رها شنید و آرام گفت: مال سالگرد عروسیتونه... همین شهریور...

صدای راهی را واضح و بلند شنید " اصلن از امسال، تا شصتمین سال ازدواجمون، هر سال جشن می گیریم!"

همانطور ماتزده زمزمه کرد " اگه به صورت آروم و سردت دست نزده بودم، باورم نمیشد... حتا به خاطر من چشماتو باز نکردی..."

رها با بغض به نیمرخ نفس نگاه کرد.

آقای سزاوار، سکوت سنگین را شکست.

- چی می خوندین پدرجان؟

پدرجان آرام سر تکان داد.

- برای خاتون شعر می خوندم.

خاتون هم سر تکان داد.



romangram.com | @romangram_com