#همسفر_گریز_پارت_332


زانوهایش خم شد و به برف و گلبرگهای رنگی خورد.

دست نوید که برای کمک جلو آمد، سر تکان داد.

چشمهایش را بست تا اشکش سرازیر نشود.

لبهایش را به هم فشرد تا حرف نزند.

منتظر شد بقیه بروند.

شکوفه آرام صدایش زد. به چشمهای خیس ِهرسه نگاه کرد.

- زیاد منتظرتون نمی ذارم...

هر سه نگران عقب رفتند.

همینکه دورتر شدند، سر نفس روی قبر رفت و دستهایش و*ح*ش*یانه به برف و خاک و گلبرگها چنگ زد.

" گفتی نفست منم... گفتی یه لحظه نباشی می میرم... راهی... من و پناه بدون تو چیکار کنیم؟... جواب بهونه های پسرتو چی بدم وقتی باباشو می خواد؟... گفتی هرکس می میره به آرامش مطلق می رسه... تو چطور می تونی آرامش داشته باشی وقتی ما داریم از نبودنت شکنجه می شیم؟... دیگه با کی ستاره ها رو بشمرم؟... به عشق کی گاتا بپزم؟... من که گفتم نیا؟ گفتم که صبر می کنم تا پس فردا؟... راهی... بدون تو از همه می ترسم... بدون تو از خودمم می ترسم... کاش منم باهات توی ماشین بودم... کاش منم باهات می مردم راهی..."

آقای سزاوار و نوید بازوهایش را گرفتند.

نفس همانطور میان گریه گفت: بذارین پیشش باشم... بذارین باهاش حرف بزنم...

آقای سزاوار صورت نفس را به سینه اش فشرد.

- نفس جان، راهی از بند خاک آزاد شده... هر وقت و هر جا که باهاش حرف بزنی صداتو می شنوه... روحش همیشه مراقب تو و پناهه...

بی حال تا ماشین رفت و کنار شکوفه نشست.

چشمهایش را که از سرما و اشک می سوخت، بست. تابلوی کوچک سیاه ِایستاده بالای قبر با اسم سفید راهی رویش، جلوی چشمهای بسته اش بود.

شکوفه به زانوهای خیس و گل آلودش دست کشید و در سکوت ِماشین، به صورت بی رنگ و لاغر نفس خیره ماند.

***





پدرجان با صدای در، سرش را از روی کتاب بلند کرد.

- رها؟... کی اومد؟

رها از پنجره نگاهی به بیرون انداخت.

- بابا اینا...

از دیدن نفس جا خورد. سریع کنار خاتون رفت که گوشه ی مبل نشسته بود و عکس راهی را ب*غ*ل گرفته بود.

قاب را از دستش گرفت و با محبت گفت: مامان... نفس و خاله شکوفه هم هستن.

قاب را روی میز گذاشت و کنار در رفت.

خاتون تا به خود بیاید، همه وارد شده بودند.

پدرجان آرام و با عصا جلو رفت و دو دست استخوانیش را برای نفس گشود.

آقای سزاوار گفت: نفس جان گفت اول می خواد بیاد دیدن شما و خاتون... هنوز خونه نرفته.

پدرجان آرام همانطور که نفس را در آ*غ*و*ش داشت، گفت: خوب کرد... خوب کردی دخترجان...

نفس دوبار پدرجان را در بیمارستان دیده بود ولی خاتون را نه.

شکوفه گفته بود " خاتون حالش خوش نیست... دو روز بیمارستان بود... قلبش ناراحته..."

خاتون هم جلو رفت.

romangram.com | @romangram_com