#همسفر_گریز_پارت_331


***

پاورقی

* زنده باشی عزیزم

***

نوید و آقای سزاوار، برای بردن نفس از بیمارستان آمده بودند.

آقای سزاوار با اینکه هر روز به بیمارستان سر می زد، نفس را که کنار پنجره ایستاده بود، طولانی ب*غ*ل کرد و به خودش فشرد.

نوید، مثل بقیه، احساسش را بروز نداده بود ولی نگاه غمگینش، عمق دردش را نشان می داد.

شکوفه همانطور که شال را دور گردن نفس می انداخت، گفت: تا برسیم خونه، پناهم از مهد برگشته... آرتین گفت خودم میرم دنبالش.

نفس آرام گفت: م*س*تقیم نمیرم خونه... باید اول... به راهی سربزنم،... بعد خاله خاتون و پدرجان.

شکوفه نگران به آقای سزاوار نگاه کرد.

آقای سزاوار شانه ی نفس را فشرد.

- مراسم فرداست عزیزم.

نفس جلوتر از بقیه با قدمهایی بی رمق به طرف در رفت.

- تا فردا طاقت نمیارم.

بدون اینکه به آدمها نگاه کند، با وحشتی نامحسوس، عجله داشت زودتر به ماشین برسند. احساس ِبی پناهی و غربت می کرد. راهی ِمهربانش نبود تا مثل همیشه، کنارش سنگر بگیرد و خیالش از همه چیز راحت باشد.

ترس و ضعف باعث شده بود بدنش عرق سرد کند. در ماشین که نشست، می لرزید.

نوید به عقب برگشت.

- حالت خوش نیست؟... بریم خونه، استراحت کن...

پلکهایش را به هم فشرد.

- می خوام برم پیش راهی...

نوید سوئیچ را چرخاند و با اخم حرکت کرد.

انقدر در خیالش غرق بود، متوجه گذر زمان نشد.

شکوفه شانه اش را گرفت.

- رسیدیم مامان...

نفس به اطراف نگاه کرد.

به کاجهای کوتاه و برفی که فضای باز ِگورستان را یکدست کرده بود. پای رفتن نداشت.

نوید در را باز کرد و با صورت ِگرفته، نا رضایتی اش را نشان داد.

نفس خواست دهان باز کند؛ آقای سزاوار دسته بزرگ رز زرد را به طرفش گرفت.

نفهمیده بود کِی گل گرفته اند.

گلها را گرفت و شبیه ناله گفت " می خوام باهاش تنها باشم"

شکوفه گفت: ما فاتحه می خونیم و بر می گردیم.

از میان گل و لای و برف روی قبرهای تازه پرشده و شبیه هم گذشت و همراه بقیه کنار قبری ایستاد.

دنبال نشانی می گشت که باور کند راهی آنجا خوابیده. نگاهش از انبوه گلهای پرپر در میان برفها، به تابلوی کوچک بالای قبر افتاد.

"راهی سزاوار"

romangram.com | @romangram_com