#همسفر_گریز_پارت_330


پناه خم شد و از روی پتو، شکم نفس را ب*و*سید.

- حالا که مامان خوبی هستی، برات یه چیز خوشمزه گرفتم!

پاکت آبمیوه را از کیسه بیرون آورد.

- این... با کمپوت... با... شکلات!

هر چه در کیسه بود، روی تخت گذاشت.

کلاریس گفت: وآی آبرس سیره لیس!* خوش به حال مامان نفس!

شکوفه لبخند زد.

- چه پسر مهربونی! چقدر مامانشو دوست داره!

پناه آبمیوه را به شکوفه داد.

- مال شما هم هست... لطفن بریز توی لیوان .

کمپوت و شکلات را به آرتین داد.

- اینم تو باز کن برای مامانم.

بعد به نفس خندید.

- الان همه شو میدم بخوری تا دلت خوب بشه!

نفس دو دستش را باز کرد و پناه سریع به ب*غ*لش رفت.

- مامان؟... نمیشه من همینجا پیشت بمونم؟

شکوفه لیوان آبمیوه را آورد.

- فردا که مامان مرخص بشه، میاد خونه ی ما. پیش ما می مونید تا حالش خوب خوب بشه.

پناه هیجان زده گفت: آخ جون! پیش دایی نوید و عمه رها و آرتین.

لیوان را از شکوفه گرفت.

- خودم به مامانم میدم!

نفس کمی از لیوان چشید.

- خودت بخور عزیزم.

پناه انگشت اشاره اش را بالا برد.

- اگه می خوای خوب بشی به حرف من گوش کن!... حالا مامان خوبی باش و بخور!

آرتین بسته ی شکلات را باز کرد و کنارشان گذاشت.

پناه با چشمهای براق گفت: برای همه آبمیوه بریز مامان شکوفه... همه تون بیاین پیش ما...

میان دستهای نفس لمید. از اینکه به مادرش چسبیده بود، احساس سرخوشی و امنیت می کرد.

- مامان؟ فردا که رفتیم خونه ی مامان شکوفه، شب پیش تو بخوابم؟... چند بار پیش آرتین خوابیدم.

نفس سر تكان داد.

- همیشه پیش خودم بخواب... هر شب...

پناه تکه ای شکلات جلوی دهان نفس گرفت.

- بابایی که بیاد، نمی ذاره.

نفس پلکها و لبهایش را به هم فشرد و آرام گفت: می ذاره...

romangram.com | @romangram_com