#همسفر_گریز_پارت_329
پناه دوباره ذوق کرد. دست نفس را گرفت و ب*و*سید.
- خودم مراقبت میشم تا خوب شی... هرچی خواستی به خودم بگو.
نفس دوباره راهی را می دید.
پناه به دست نفس، با لکه های کبود نگاه کرد و بعد گریه ی بی صدای نفس.
با دو دست به زحمت نفس را ب*غ*ل کرد و گفت: غصه نخور مامانی... تا بابا بیاد من مراقبت هستم...
نفس از فشاری که به خودش می آورد تا آرام بماند، می لرزید.
پناه عقب رفت و آرام اخم کرد.
- دلت درد می کنه؟
با زحمت نفس می کشید.
آرتین کنار تخت ایستاد.
خم شد و کنار گوش پناه آرام گفت: بیا ب*غ*لم، یه دقیقه بریم بیرون شازده.
پناه با التماس نگاهش کرد.
- می خوام پیش مامانم باشم.
آرتین همانطور که بلندش می کرد، دوباره آرام گفت: دل ِمامانی خیلی درد می کنه. بریم بیرون تا مامان شکوفه یه آمپول بهش بزنه، بهتر بشه، دوباره میایم.
پناه سرش را به طرف نفس گرداند: الان میام پیشت مامان.
در که بسته شد، شکوفه و کلاریس از دو طرف شانه هایش را گرفتند.
نفس خم شد و همانطورکه با دو مشت، ملافه را می فشرد، بغضش را آزاد کرد.
شکوفه به کلاریس نگاه کرد و بدون اینکه صدایی از دهانش خارج شود، لبهایش حرکت کرد " باهاش حرف بزن."
کلاریس نم چشمهایش را با پشت دست پاک کرد و سر تکان داد که "باشه".
***
آرتین و پناه که برگشتند، ظاهر نفس دوباره آرام بود و شاخه گل پناه را در دست داشت.
پناه کنارش نشست و کیسه ی خریدهایش را از آرتین گرفت.
نگاهی به شکوفه کرد.
- ببینم مامان شکوفه؟ مامان نفسم دختر خوبی بود؟ آمپول که زد، گریه نکرد؟!
نفس به پناه که داشت مثل راهی حرف می زد نگاه کرد.
دوباره داشت به هم می ریخت. نمی خواست هیچ چیز ببیند یا بشنود.
چشمهایش را بست و دو دستش را روی گوشها فشرد.
کسی دستهایش را گرفت و عقب برد. نگاه کرد به آرتین.
آرتین آرام گفت: این بچه داره غصه می خوره ولی به روی خودش نمیاره... به خاطر پناه... زود می برمش...
پناه با گردن کج، به نفس خیره بود و اصلن به کلاریس که داشت برایش حرف می زد، گوش نمی کرد.
آرتین به موهایش دست کشید.
- مامان شکوفه که گفت دختر خوبی بوده؟... نشون بده برای مامانی چی گرفتی شازده ی من.
romangram.com | @romangram_com