#همسفر_گریز_پارت_328


آرتین با دو دست شانه هایش را گرفت.

- همه ی آدما مریض میشن... مثل تو که سرما می خوری یا مامان کلاریس که کمرش درد می گیره... یا مامان شکوفه که سرش درد می گیره... الانم مامان نفس مریضه... دلش درد می کنه... باید باهاش مهربون باشیم و اذیتش نکنیم... هِی نگیم چرا ما رو تنها گذاشتی... اگر باهامون حرف نمی زد یا حالش خوب نبود، برای اینه که دلش درد می کنه... وقتی خوب بشه بازم باهامون می گه و می خنده...

پناه چانه اش را بالا برد.

- چرا بابا نمیاد مراقبش باشه که خوب بشه؟

آرتین لبهایش را به هم فشرد.

- کار ِبابا زیاده... نمی تونه بیاد... ولی خیالش راحته که شازده مراقب مامان نفسه... می دونه تو برای خودت مرد شدی دیگه...

پناه لبخند زد.

- باشه!... حالا بریم دیگه؟

آرتین پیشانی اش را ب*و*سید و سر تکان داد.

کلاریس از میان پله ها دست تکان داد.

آرتین ایستاد.

- بریم عزیزم.

پناه کنار در ِاتاق، با خنده به داخل سرک کشید.

گل را جلوتر از خودش گرفت و به تخت نفس نگاه کرد.

یک لحظه از دیدن مادرش در آن وضعیت جا خورد ولی انقدر دلتنگ بود که برایش اهمیت نداشت نفس چقدر عوض شده.

با هیجانی کودکانه گفت: مامانی!

و به طرف تخت دوید.

نفس، انگار رویایی متحرک را جلوی چشمانش دیده، مبهوت نگاهش می کرد.

کلاریس پناه را روی تخت نشاند.

پناه با دو دست از گردن نفس آویخت.

- مامانی... دلم برات یه ذره شده بود...

شکوفه دست نفس را بلند کرد و پشت ِپناه گذاشت.

پناه با لبخندی سرخوش عقب رفت.

- دستتو نشستی غذا خوردی که دلت درد گرفته... آخه مامان نفسم! چرا مراقب خودت نیستی؟!

نفس راهی را می دید؛ با لبخند گرم و صدای گیرا " آخه نفسم! چرا مراقب خودت نیستی؟!"

آرام پلک زد.

اشکهایش چکید.

پناه با صورتی آویزان و نگاهی مظلوم گفت: باهام قهری مامانی؟!

نفس به موها و شانه و بازوی پناه دست کشید و با بغض گفت: نه عزیزم... منم دلم برات یه ذره شده بود...

پناه با دستهای کوچکش، گونه های به استخوان نشسته ی نفس را خشک کرد.

- گریه نکن... خوب می شی...

نفس صورتش را به سر پناه چسباند.

شکوفه لبخند آرامی زد.

- مامان نفس فردا میاد خونه، پیشت عزیزم.

romangram.com | @romangram_com