#همسفر_گریز_پارت_327


نفس چشمهایش را بست.

- کاش من به جای راهی می رفتم... راهی از من بهتر بود... محکم تر بود... می تونست پناهو بزرگ کنه... کاش بچه نداشتم و منم مجبور نبودم زنده باشم...

شکوفه آرام دستش را روی لبهای نفس گذاشت.

- ناشکری نکن مامان... خدا رو شکر کن که یه پسر از راهی داری، عین خودش...

بغض داشت خفه اش می کرد.

دهان که باز کرد، سد ِهق هق هم شکست.

- مامان... وقتی بهش گفتم حامله ام داشت پرواز می کرد. دلش یه دختر می خواست که اسمشو بذاره پریا... گفت خونه رو عوض می کنیم... گفت زندگی شو دوست داره... آرامششو دوست داره... چرا خدا این بلا رو سرمون آورد؟ چرا نذاشت کنار هم خوشبخت باشیم؟... اگر می خواست انقدر زود راهی رو ببره، چرا منو سر راهش گذاشت؟ که با یه بچه تنها بمونیم... چرا خدا راهی رو ازم گرفت؟

شکوفه بی جواب ب*غ*لش کرد و همراهش گریست.

کلاریس، کنار در ایستاد و او هم گریه کرد. یاد پناه و آرتین افتاد که پایین منتظر بودند. اشکهایش را پاک کرد و جلو رفت.

شانه ی شکوفه را گرفت و سلام کرد.

شکوفه عقب تر رفت.

کلاریس لبخند آرامی زد.

- پاشو عزیزجان، یه آبی به صورتت بزن، پسرت اومده.

نفس بی حرف با کمک کلاریس و شکوفه از تخت پایین رفت.

صورتش را که در آینه ی دستشویی دید، نشناخت.

با لرز، از سردی ِآب، عقب رفت.

کلاریس صورتش را خشک کرد و دوباره کمکش کرد به تخت برود.

نفس جمع شده از سرما گفت: بهش چی گفتین؟

کلاریس گفت: گفتیم مریضی اومدی بیمارستان.

نفس زمزمه کرد: راهی...

کلاریس هم آرام گفت: فکر می کنه شماله... همش بهونه ی تو رو می گیره... نفس جان... پناه خیلی باهوشه. زود متوجه میشه... جلوش خوددار باش مبادا غصه بخوره؟

نفس آرام سر تکان داد. کلاریس سریع بیرون رفت.

شکوفه آرام و با محبت گفت: نفس... مادر بودن سخته... سخت تر از اون، وقتیه که هم مادرباشی، هم پدر.

نفس به دیوار خیره شد.

- کاش می تونستم مثل تو باشم مامان... مهربون و محکم.

شکوفه شانه ی نفس را فشرد.

- تو تنها نیستی مامان... ما همه کنارتیم.

نفس چشمهایش را بست و در دل گفت " راهی... کمکم کن بتونم."

***

آرتین جلوی پای پناه نشست.

لبخند مهربانی زد و به شاخه گلی که در دست داشت نگاه کرد.

- شازده کوچولوی من... می خوام مردونه باهات حرف بزنم.

پناه ذوق دیدن نفس را داشت.

- مردونه.

romangram.com | @romangram_com