#همسفر_گریز_پارت_326
شکوفه خواست بلند شود و آرامش کند ولی فکر کرد شاید گریه کردن و حرف زدن با راهی سبک ترش کند.
همانطور نشست و به هق هق و حرفهای آرام نفس گوش کرد که بیشتر شبیه هذیان بود. روسری اش را از روی کاناپه برداشت و جلوی دهانش گرفت تا بی صدا بماند.
***
صبح، نفس دوباره همان نفس ِساکت و مات زده ی هر روز شده بود.
دکتر بعد از ویزیت، لبخند زد.
- خدا رو شکر حالت خیلی بهتره... فردا مرخص میشی. فقط باید حسابی خودتو تقویت کنی... خیلی ضعیف شدی... فردا بهت سر می زنم.
نفس فقط سر تکان داد.
دکتر، از اتاق که بیرون رفت، با تاسف به شکوفه سر تکان داد.
- حال جسمی ش رو به بهبوده... ولی از نظر روحی خیلی مشکل داره... به برادرشونم گفتم؛ نباید طوری وانمود کنید که هیچ اتفاقی نیفتاده ولی سعی کنید دورشو خلوت نکنید تا کمتر احساس ترس و تنهایی کنه... بذارید اگه می خواد گریه کنه... باهاش حرف بزنید... وادارش کنید صحبت کنه...
شکوفه غمزده گفت: نصف شب کاب*و*س می دید. بیدار که شد، حسابی با شوهرش حرف زد و گریه کرد... سراغ بچه شو می گرفت.
دکتر باز سر تکان داد.
- خوبه... فکر می کنم دیدن بچه کمکش کنه... به هر حال تا فردا می تونید ببریدش. با اجازه.
شکوفه با لبخندی زورکی به اتاق رفت.
- آرتین و پناه دارن میان.
نفس نگاه از پنجره گرفت.
شکوفه فنجان چای را به دستش داد.
- طفلک خیلی دلتنگ ِمامان نفسش شده...
با دستهای لرزان، فنجان را بالا برد. شکوفه فنجان را برایش نگه داشت. نفس دستش را عقب کشید. کمی از چای چشید. شکوفه ساکت نگاهش کرد.
با چشمهای بسته چای را تمام کرد. شکوفه لباسش را دست کشید و موهایش را مرتب کرد.
- بچه م بعد از یه هفته می خواد بیاد مامانشو ببینه...
نفس به صورت شکوفه خیره ماند.
- مامان...
شکوفه با محبت گفت: جان ِمامان؟
نفس مات و آرام گفت: تو چطور رفتن ِبابا رو تحمل کردی؟ تو که هیچ کس رو نداشتی... چطور تونستی طاقت بیاری؟
چشمهای شکوفه پر شد.
- چیکار می تونستم بکنم؟... به خاطر تو و نوید... اگه منم دووم نمی آوردم و دق می کردم، شما چه بلایی سرتون می اومد؟...رفتن ِپدرتون کم بود که منم تنهاتون بذارم؟... اگه زنده موندم، فقط به خاطر تو و برادرت بود... خودمو فراموش کردم...به این فکر کردم که بچه هام نباید غصه ی بی پدری رو بخورن... غصه ی بی کسی و غریبی رو...
نفس گرفته تر گفت: من که... مادر خوبی هم نبود... نتونستم از بچه ای که توی شکمم بود هم مراقبت کنم...
شکوفه دو طرف صورتش را گرفت.
- تقصیر تو نبود... نفس جان... از بین رفتن بچه ت حتمن یه حکمتی داشته... اما پناه ِمعصوم که هست؟ بهت بیشتر از قبل احتیاج داره... باید براش مادری کنی... نذاری جای خالی پدرشو احساس کنه...
دست کشید به صورت خیس نفس.
romangram.com | @romangram_com