#همسفر_گریز_پارت_325
پرستار به سر تا پای آرتین که سیاه بود نگاهی کرد و رفت.
آرتین دوباره به بارش برف خیره شد و به فکر فرو رفت.
***
صدای نفس، شکوفه را از خواب پراند.
سریع نشست و به نفس نگاه کرد که داشت ناله می کرد و میان ناله هایش نامفهوم چیزی می گفت.
بلند شد، مهتابی بالای سرش را روشن کرد. به پیشانی عرق کرده اش دست کشید و صدایش زد.
نفس با چشمهای وحشت زده و نفسی که به سختی بالا می آمد، نیم خیز شد.
شکوفه شانه هایش را به عقب فشرد و آرام گفت: خواب می دیدی مامان...آروم باش.
لیوان آب را به لبهای نفس چسباند.
- یه کم آب بخور...
نفس لبهایش را تر کرد.
- پناه...
شکوفه امیدوار از اینکه بعد از پنج روز، نفس غیر از "راهی"، حرفی زده، گفت: پیش آرتینه... بهونه تو می گیره...
دست نفس را گرفت.
نفس همانطور وحشت زده گفت: پناهمو... بیار پیشم...
شکوفه دست ِ سرد و عرق کرده ی نفس را فشرد و آرام ب*و*سید.
- الان که شبه... خوابه... صبح می گم آرتین بیاردش. خوبه؟
نفس سر تکان داد.
شکوفه دوباره دستش را ب*و*سید.
- بخواب مامان...
نفس چشمهایش را بست.
شکوفه مهتابی را خاموش کرد و دوباره روی کاناپه دراز کشید.
بوی گرم و ترش ِ راهی در هوا پیچید.
نفس سریع چشم گشود و به تاریکی نگاه کرد.
کسی نبود ولی اشتباه نمی کرد. بویی که در اتاق پیچیده بود، عطر راهی بود.
ناامید و با بغض سرش را به بالش تکیه داد.
صدای راهی در گوشش پیچید " اینو مطمئنم که روح کسانی که دوستشون داریم، همیشه پیش ماست. مشکل از چشمامونه که نمی تونه ببیندشون..."
دوباره با دقت به تاریکی اتاق نگاه کرد.
قلبش فشرده می شد. با ابروهای بالا رفته و چشمهای سرگردان به همه جای اتاق ِ سیاه نگاه می کرد.
مردد و آرام زمزمه کرد " راهی... اینجایی؟!"
بوی عطر راهی که مشامش را پر کرد، اشکهایش سرازیر شد.
با ولع، هوای معطر را بو کشید و میان هق هق نالید " لعنت به چشمام که نمی تونن تو رو ببینن..."
شکوفه آرام نشست و سعی کرد صدای گریه اش بلند نشود.
نفس بی حال و آرام، میان گریه گفت " گفتی تا منو داری نه غصه ی چیزی رو بخور، نه نگران باش، نه بترس... حالا که نیستی... تحمل موندن توی پیله مونو ندارم..."
romangram.com | @romangram_com